تبليغاتX
ONE WORLD ONE DREAM

ONE WORLD ONE DREAM

رویاهای کلاسیک

h

 

 

 

 

 

SPRING,SUMMER ,AUTUMN,WINTER ,AND SPRING

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اسفند1388ساعت 19:51  توسط محمد معتمدی 

مرا محکوم کرده اند به 長岡半太郎

 

 

 

mahkom

 

 

 

 

 

 

بالاخره يكی بايد من باشد.

 بدشانسی، اشتباهِ در بدوقتی است.

 

 

 

مرا محکوم کرده اند و من هر شب در خواب چوبه اعدامی می بینم .

 

طناب اعدام کلفت تر از آن است که فکرش را می کردم .

 

بهتر است که از خواب بیدار شوم آخر این چیزها آمد و نیامد دارد .

 

من هم که شانس ندارم ، یک دفعه می بینی در همان خواب اعدامم کردند و چون

 

بیداران حضور ندارد هزاران فکر می کنند که علت مرگش چه بوده است.

 

آن هم بدون نوشتن وصیت نامه برای ورثه ای که وجود ندارد .

 

مانده ام با این همه مال و ثروت چه کنم که پدرم بدون هیچ شرط و شروطی برایم

 

گذاشت و رفت .

 

بهتر است که آن را خرج شبهایم کنم که خوابهای خوب ببینم .

 

آخر این روزها برای دیدن خواب های خوب هم باید پول خرج کرد

 

باز چشمم به این ساعت خورد که با این که پولش را خودم داده ام تا او را در اطاقم

 

نصب کنم ، ولی باز هم بدون اجازه من تکان می خورد و همین طور به جلو می

 

خزد بدون این که کمی هم فکر من باشد .

 

از او می پرسم نمی شود گاهی هم در خیال من دنده عقب بروی .

 

می گوید راه رفته را باید رفت ، او بار ها می گوید و من نیز تنها شنونده او هستم .

 

و بدون هیچ فکری بر تکرار های او می گویم آخر بی انصاف کمی به ایست ، و

 

باز دوباره حرکت کن می گوید ایستادن در مراممان نیست .

 

دیگر دست پا زدن در این دنیا  فایده ای ندارد آنها حکمشان را اجرا خواهند کرد.

 

بهتر است به سیگارم یک پک دیگر بزنم .  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 18:15  توسط محمد معتمدی  | 

ناگهان چقدر زود دیر میشود...

 

 

دیروز با تو بودم ،

دیروز ناگهان رفت...

 

 

 

می خواهم بسرایم برای تو ، تویی که ساکن شهر قصه ام هستی ، و می شود گفت تنها

 

عابر آن .

 

می شنوی آوازم را هر روز صبح ، از صدای کلاغ هایی که قار قار می کنند .و

 

نفرین می شوند از دست آدمهای کوچه و خیابان .

 

و می نویسی واژه هایی را که باید نابینا بود تا بشود آن را خواند ،

 

شاعری ، از جنس کسانی که دوستشان دارم و به زیبایی کلمات را که همچون پازل

 

بهم ریخته ای در کف ذهنت هست جمع می کنی و کنار هم می چینی .

 

این را هم من می گویم ، چون عقیده دارم شعرها بوده اند و چون معما یی در اشکال

 

تو تکه هایشان را کنار هم می چینی و آنها را می سازی .

 

و تو این را قبول نداری و می خندی و خنده هایت هست که …

 

گاهی دستت را دراز می کنی رو به آسمان و ابر درخت همسایه دیوار به دیوارمان را

 

می دزدی ، و آنقدر بهم می زنی که می غرد ، و تو ول کنش نیستی و همچنان

 

برتکرارهایت ادامه می دهی تا اشکش را بیرون بیاوری .

 

"" امسال تنها سالیست که دیگر او نیست ""

 

چون عاشق بارانی ، و این را زمانی احساس کردم که تو را ناخواسته در بسترش به

 

نظاره نشسته بودم"در خواب "

 

آنقدر تحت تأثیر عشق یک زمینی به آسمانی قرار گرفته بودم که نا خواسته من هم 

شاعر شدم .

 

می دانی شاید ناراحت شوی ولی یاد روزی افتاده ام که گفتی استعداد شاعر شدن

 

نداری و چنان ناراحت شدم که دست و پایم به زمین بند شد و چنان گره خورد که

 

دیگر باز شدنش را محال می دانستم ، آخر تو گفته بودی .

 

آن روز با نفرت تمام شخصیت های رویاهایم را پاره کردم و لحظه ای به آن

 

فکرنکردم که روزی با چه عشق و علاقه ای سهراب و شاملو ونیما را بر روی دیوار

 

تنهاییم نصب کردم تا نگویم تنهایم .

 

خدا پدر ماه بانو را بیامورزد که دستش گره گشا بود ، ولی چه حیف چند سالی هست

 

که دیگر خبری از او به دستم نرسیده ، درختان سیب هم طفلی ها از دوریش تاب

 

نیاوردند و در انتظارش سکته کردند .

 

من هر لحظه منتظرم :

 

به پایان رسید و تو قبول کردی که لحظه ای را با من قدم بزنی آن هم در زیر آسمان

 

بی باران این روزهای پاییزی

 

خیابان ارم را خیلی دوست دارم ، کنار باغ ارم تنها مسیریست که می توانم حرفهایم

 

را خالی کنم در صورتی که گوشهایت گنجایش بسته های 12 تایی حرفهایم را داشته

 

باشد .

 

طبق معمول دست و پایم را گم کرده ام و صدای حرکت رفت و برگشت یو یو یی را

 

می شنوم که از دست کودکی به داخل سرم افتاده .اما من کودکی نمی بینم .

 

رطوبت بدنم را حس می کنم که هر لحظه بیشتر می شود و خدا خدا می کنم تا بیا آ

 

غارم ، ولی ذهنم بهم ریخته تر از آن چیزیست که حتی فکرش را می کردم .

 

و یکدفعه بدون هیچ فکری به چیزی که می خواهم بر زبان بیاورم ، می گویم :

 

راستی چشمهای آبیت و موهای طلائیت را خیلی دوست دارم و این را همیشه گفته ام

 

و تو تنها می خندی و همه را متوجه خودت می کنی از عابرین گرفته تا حسین آقا

 

صاحب دکه روزنامه فروشی جلو درب باغ .

 

و ساعت را نگاه می کنم که پایان با هم بودنمان را به من نشان می دهد ، و تو بدون

 

گوش کردن به حرفهای من از من خداحافظی می کنی و می روی تا محو شوی .

 

و من به این نتیجه می رسم که هنوز باید منتظر بمانم بدون اینکه کمی به سکته کردن

 

فکر کنم .

 

راستی یادم رفته بود که چقدر از خیابان ارم متنفرم .و از نگاه عابرانش بیزار .

 

تاکسی :

 

دربست تا زندان .

 

در مسیر راه مرور می کنم حرفهایی را که هیچ گاه گفته نشد ، شعری که در بسترش

 

جان داد و شخصیت هایی را که با حرف او پاره شدند .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 18:22  توسط محمد معتمدی  | 

عکس دو نفره من و بابا ...

         من و بابا

 

لایه ای از پوستم را برداشته ام

 تا بیبینی کرم های تنم

 به جای سرودن

فریاد سرداده اند ...

 

 

 

مثل هر پنج شنبه می روم به دیدن کسی که مرا می خواند برای خواندن حمد و سوره ای ...

 

کمی سکوت ... کمی حرف ....

 

از میان تمام لحظه هایی که سرودی یکی را ناخواسته برگزیدم و خواندم و رسیدم به آن دمی که

 

ناخنم از گریه بر سه تار نشست ... شکست...

 

می دانم که باز هم از چهره ام ، لهجه ام ، کلامم خواهی خواند تمام روزهایی را که سپری

 

کردم بی تو ، تمام روزهایی را که آمدم و خواندم و رفتم و رفتن و آمدن حرف نو و تازه ای

 

نیست بین ما که بخواهم آن را بشکافم .

 

تنها کلمه است مثل بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان و دوباره بهار ...

 

حرف از بهار شد ، اما بهار هم بهار سالهای با هم بودنمان نیست ، نمی دانم ... شاید هم من این

 

طور تصورش می کنم ...

 

اما نه ، خودت هم که نگاه کنی می بینی همان است که من می گویم به راستی که بهار دیگر

 

 بهار نیست چه برسد به این که بخواهی با شکوفه های گیلاسش هم عکس یادگاری بیندازی...

  

امروز آمدم تا بگویم که دیگر کم آورده ام آن هم در برابر روزهای کشدار این زمانه ،

 

می خواهم حرف بزنم  " با این که می دانم حرف های دلم تمام شدنی نیست " اما تا لب می گشایم

 

خون است که بجای حرف با لا می آورم ...

 

حتمأ می خواهی بگویی قرارمان این بود که برایم حرف بزنی ، اما پدر من ... عزیز من ...

 

حرف دلم همین هاست که بالا می آورم نه کلمه ها و واژه ها ...

 

 می بینی درد های مرا از هر کجا که شروع کنی می رسی به نرسیدن ، به این زمانه که انگار

 

هیچ و قت حرف دلم را نمی فهمد ، من در برابرش هی کم می آورم و او هم چنان در حرکت

 

است و من را به دنبال خود می کشد .

 

من خسته ام ، پس چرا خوابم نمی برد یا کسی مرا نمی خواباند ...

 

درد می کشم اما درد من درد سرمای دست دخترک کبریت فروش نیست ، درد من روزهای

 

تکراریست ، رفتن های بیهوده ، لبخند های مصنوعی انسانها ، ازدحام ماشین ها ، و از همه

 

مهمتر تنهایی من و عزیز در نبود تو .

  

چقدر دلم برای روزهای با هم بودنمان تنگ شده است...

 

برای رفاقتمان...

 

برای روزهایی که پسر یکدانه ات را در آغوش بوسه باران می کردی و می گفتی " چشم دشمن

 

کور واسه ی خودت مردی شدی "

 

بگذار بگویم ...

 

از روزهایی که به عزیز پول می دادی ومی گفتی هر وقت هر چقدر لازم داشت به او بده و

 

خودت این کار را نمی کردی که مبادا غرور پسری در برابر پدرش خورد شود ...

 

و برای روزهای کودکیم که مهربانی های پدری مهربان را با خود داشت ...

 

 اما حالا چه مانده برایم ...

 

اصلأ هر وقت که خواستم از گذشته مان صحبت کنم هی زدی به شانه ام و گفتی مرد که گریه

 

نمی کند ، صبر داشته باش ، صبر داشته باش ...

 

باشد ، باز هم بگذار حرفهایم ناتمام بماند ...

 

پس بیا حا لا که سال دارد نو می شود در کنا ر هم به یاد روزهای با هم بودنمان کمی خوش

 

باشیم ...

  

" پدر عزیزم...

 

سال نو مبارک...

 

بر تو...

 

بر عزیز...

 

و بر رفاقتمان ..."

 

 راستی می دانی از آخرین عکس دو نفره مان با هم چند سال می گذرد ؟؟؟

 

نقطه

 

پایان .../

 

 

  

پی نوشت ۱

 

 

دستی که می رسد به آسمان

 همیشه تو را کم می آورد

 تنها عطری و خاطره ای دور

 گاهی ، فقط گاهی خیال تو را ...

 

 

پی نوشت ۲

 

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه

 بگیر آسوده بخواب، بی­درد و غصه

 دیگه کابوس زمستون نمی­بینی

 توی خواب گلای حسرت نمی­چینی

 دیگه خورشید چهرتو نمی­سوزونه

 جای سیلی­های باد روش نمی­مونه

 دیگه بیدار نمیشی با نگرونی

 یا با تردید که بری یا که بمونی

 رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی

 قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

 اینجا قهرن سینه­ها با مهربونی

 تو تو جنگل نمی­تونستی بمونی

 دلتو بردی با خود یه جای دیگه

 اونجا که خدا برات لالایی میگه

 می­دونم می­بینمت یه روز دوباره

 توی دنیایی که آدمک نداره ...

 

 

پی نوشت ۳

 

 

هنوز زنده ام

هرچند غمگین

هرچند...

عیدتان مبارک...

 

 

 

پی نوشت ۴

 

 

آخرينم را آپم رفيق

تا اطلاع ثانوی در خودم خواهم خزيد

می لولم و می جوشم و می بارم

عمری بود برخواهم گشت ...

 ايزد را بگوييد دلم را ببيند و نور برش بتاباند
شايد که رها شوم

 التماس دعا ...

 یا حق .. .

 

 ../

  

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 14:51  توسط محمد معتمدی  | 

دریــــابغـــضِ خســــــــــته

 

"  به نام او   "

 

 pianist_sky

با سلام به تمام دوستان

 

 

باز هم تقویم ورق می خورد و روز ناب

 

 

دیگری فرا می رسد . روزی که

 

 

 به یاد و نام پدر بزرگوار حسنین (ع) 

 

 

به یاد و نام پدر بزرگوار زینب (س)

 

 

به یاد و نام پدر ام کلثوم (س)

 

 

نام پدر به خود گرفته .

 

 

علی (ع) آمده است تا بیاموزد عشق را ، مهر را ، محبت را و پدری را ...

 

 

پس میلاد اولین اختر تابناک آسمان ولایت شیر خدا حضرت علی (ع) را به تمام

 

دوستان تبریک میگویم

 

همچنین روز پدر را بر تمام پدران و مردان خوب دنیا

 

 

دسته گلی در دست به راه می افتم . با چشمانی اشک آلود و قلبی که هنوز می تپد در

 

سینه به عشق بوسه بر دستان گرمت . به عشق بوسه بر دستانی که بند بند انگشتانش

 

حکایت از زحمت و رنجی دیرینه دارد ... بو سه بر دستانی که ...

 

 

آهسته قدم بر می دارم تا چینی نازک تنهایی آنهایی که فراموش شده اند ترک

 

برندارد ... آهسته آهسته می رسم به  تو ... به تویی که می دانم منتظر آمدنم بودی و

 

چشم براهم تا باز هم به رسم سالهای گذشته بیایم و حتی با شاخه ای گل

 

دل شادت کنم ...

 

 

pianist_skyسلام پدر خوبم ... روزت مبارک pianist_sky

 

 

 

pianist

 

 

 

 

میدانم که صدایم را می شنوی ، می دانم که مرا می بینی ؛ پدر خوبم اگر می توانی

 

اگر می شود امشب به خوابم بیا تا مثل سالهای گذشته بوسه بارانت کنم . اگر می توانی

 

بیا تا شاید یکبار دیگر در خواب گرمی دستانت را حس کنم . بیا تا من هم مثل دیگر

 

پسران دل خوش باشم به اینکه امسال هم روز پدر ، پدرم در کنارم بوده ... بیا !

 

 

می دانم که هستی همیشه در کنارم ، پس :

 

 

بهترینم ، مهربانم ، تکیه گاهم ، پدرم : روزت مبارک

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 0:46  توسط محمد معتمدی  | 

مي رقصم امشب پا به پاي موج دريا ....

 

 

باز دریا ... هو هو ... ها ها ... می کند .../

 

 

 

 

دریا

نگفته می دانم که او مرا پس خواهد زد...

باور کن ...

پس بریز! تمام استکان های داغ را

طوری که قل قل دهانم

گوش لحد های شکسته ی

 جد مادریم را...

کر کن....

 

  

یادش بخیر...

 

گذشته را می گویم ...

 

همیشه قلپ ، قلپ ، آب می خوردم به امید آن که روزی دریا شوم...

 

اما بعد ها از ماهی سیاه کوچکی شنیدم که می گفت...

 

برای دریا شدن باید غرق شد ...

 

می شوم ....

 

حال آمده ام ...

 

دریا مرا پس نزن....!

 

 

 

می خواستم خراب تو باشم ولی نشد

یک جرعه از شراب تو باشم ولی نشد

 

از دوردست خاطره پیدا شدی که من

یک عمر در رکاب تو باشم ولی نشد

 

من از کنار پنجره می خواستم شبی

در آسمان شهاب تو باشم ولی نشد

 

این جاده را به شوق وصال تو آمدم

تا تشنۀ سراب تو باشم ولی نشد

 

با واژه های تازه و تر آمدم که من

آهنگ شعر ناب تو باشم ولی نشد

 

می خواستم که بگذرم از خاک و ذره ای

در پیش دریای تو باشم ولی نشد

 

 

پی نوشت 1

 

وقتی از سفر بر می گردم یه سری سوغاتی واسه دوستای واقعیم می یارم

" شاید ارزش زیادی نداشته باشه واسشون ولی به خودم می گم مهم اینه که بیادشون

بودم "

وقتی سوغاتیایی رو که واسشون آوردم بهشون می دم با تعجب می گن که : مگه

مسافرت بودی ...

می گم : آره ... یهو می پرن وسط حرفم و با ناراحتی می گن : پس چرا بدون

خداحافظی....

در جواب سئوالشون می گم که ....

بعضی آدما که می خوان برن سفر وقت رفتن خداحافظی می کنند و زمانی که از

سفر بر می گردند سوغات هم با خودشون می یارند ...

اما یه دستۀ دیگه از آدما هستند که خداحافظی می کنند ولی سوغات واسه کسی

نمی یارند...

ولی من بدون خداحافظی می رم سفر اما با سوغات بر می گردم ....

می گن که کدوم آدمی این کار و می کنه که تو انجام می دی " بدون خداحافظی بره با

سوغات بر گرده "

به قول خانم جم زاد باید از این به بعد بهشون بگم :

مگه من آدم نیستم ... سین سه دندونه مسافرم ...لطفأ به حقوق من احترام بگذارید ...

ولی اثری نداره ...

چون این روزها در حالی در گذرند که اگر کسی حقوق هم بخواند باز هم نمی تواند به

حقوق دیگران احترام بگذارد ...

 

پی نوشت 2

 

 

دریا

دریا

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 12:24  توسط محمد معتمدی  | 

Yesterday , sky rain to cried the earth of shiraz /...

jj

 

 

دیروز... آسمان بارید به هوای گریه.... بر خاک شیراز.../

 

 kjhh

 

 

 

 

باران یعنی که بر می گردم ...

داشتم فکر می کردم این جمله ...

چقدر آشناست که تو گفتی...

 

 

 

دیروز این باران بی قرار که می بارید

 

از متن نگاه آسمان فهمیدم خبریست که دلش این طور هوای

 

دیوانگی دارد...

 

 

 

 

رفیق ! بهت حق می دم که نگران باشی ... آخه منم تازه فهمیدم .../

 

 

 

من بی شک گنجشکی می بینم ... که کسی پاهایش را با روبان نارنجی نازکی نشان کرده ... که

 

از طرح های تصویب شدۀ خداوند است...

 

تمام نشد .../

 

همراه با فرشته ای که سالهاست پرواز را از یاد برده ، و بالهایش را بسته ... و تنهاست آن هم

 

در میان مردمانی که پرنده ها را در میان قاب مگسک های تفنگهایشان به تماشا می نشینند...

 

 

آخر استاد به چه دل خوش کرده ای ؟

 

دلخوشی به ماندن پرنده ای کوچک در پشت حصار شیشه ها ، می خواهی بگویی که آیین و

 

اعتقادات پرنده بودن را به همین سادگی از یاد برده ای...

 

پرنده ای که تنها با پرواز معنا می گیرد نه ماندن آن هم ...

 

نه ...نه...باور نمی کنم که معنای کو کو ک ووو...یا ... جیک جیکش ... را فهمیده باشی ...او

 

تو را می خواند که بیایی... نه خودش را که بیایید...

 

 

او دیروز بی پروا به پرواز در آمد تا تو را به پرواز در آورد " اما تو ..." آن هم در وسعت

 

آسمانی که سالها ست آغوشش را باز کرده بود برای چنین روزی ...

 

او چاره ای نداشت... آخر پرنده بود... ماندن برایش سخت و چشمانش بی تاب آسمان بارانی

 

بود ...فقط نشانی جایش پشت ابر ها را خواب که بودی گذاشت لای آلبوم عکس هایت تا اگر دلت

 

هوای بوی ابری تنش را کرد راهت بتوانی پیدایش کنی...به پاهایت روبان آبی کوچکی بست " به

 

رنگ زیبای آسمان " ... می دانست او هم آبی را دوست داری ...

 

 

" گنجشک تنها فرصت هماغوشی او با آسمان بود "

 

 

او چشم به راه آمدنت ... و دلخوش بود به گنجشک که با بوی ابری تنش دل کوچکت را هوایی

 

دستانش کند...آسمان آبی بیکران را می گویم...

 

می گفت اگر چه قمری نتوانست او را دل سرد کند از ماندن در میان آدمها ... اما گنجشک

 

کوچک خاکستری همراه با لحن آسمانیش می تواند " و این را باور داشت "

 

اما تو باز هم نفهمیدی که چرا آسمان گریه کرد و من آن روز را چرا به نادانی خود سپری کردم

 

و برایت نوشتم استاد امروز برای من روز زیبایی بود..." و تو آن را تأیید کردی "

 

اما نبود ...نه برای من ...نه برای شهرمان ... نه برای تو که چشم هایت از حسی غریب گر

 

گرفته بود...

 

حال فهمیدی که آسمان دارد از قول کدام عاشق سر بر دامان زمین می گرید ؟

 

شاید این را هم متوجه نشوی  اما باور کن که چشمانم بارانیست .. همراه با بغضی که فریاد هم او

 

را نخواهد فهمید..." با نوشتن همین چند سطر "

 

 

و باز هم تو .../

 

گنجشک کوچک تویکی از همین شبها در آغوش مادرش حتمأ خواب چشم های قهوه ای الهه ی

 

را می بیند که بلد بود پرواز کند ... و باور داشت که اگر بخواهد پرواز کند باید چند قدم به جلو

 

بردارد اما ...

 

او برای دوستانش خواهد گفت از خاطراتش بر روی زمین و اهلی شدنش در میان

 

دستان فرشته ای که خود را یک دیوانه زمینی خطاب می کرد " اما خودش هم باور داشت که

 

دیوانه نیست " حتی زمانی را که گفتی : راستی ... می ماندی تا لااقل با هم یک عکس

 

یادگاری...

 

او خواهد گفت که صدایت را شنید اما باور داشت که تو روزی با دیدن آدرس در لای

 

آلبوم عکس هایت دلت هوایی می شود برای گرفتن عکس با گنجشک در دل آسمان با ژستی از

 

جنس رویاهای کلاسیک بر روی یک تیکه ابر سپید...

 

 

استاد یادت رفته روزی که پرنده ام را از دست داده بودم و تو آمدی و برایم نوشتی ... که اگه

 

می خوای پرواز کنی پس باید جسارت پرواز کردن و هم داشته باشی ... اینو تو گوشات فرو کن

 

پسر خوب...

 

و امروز این منم که تو را می خوانم آن هم نه به زبان آدمهای این ناحیه ... بلکه به

 

زبان ساده وشیرین پرنده ها ...کو کو ک ووو ... اگه می خوای پرواز کنی باید جسارت پرواز

 

کردن و هم داشته باشی ... این و تو گوششات فرو کن دختر خوب ... " استاد ارجمندم "

 

 

 kkk

 

 

 

 

 

 

پی نوشت 1

 

 

تمام آرزوی یک پرنده ...

 

آسمانی ست ...

 

با ابرهای سپید ...

 

و دو  بال برای فتح آن .../

 

 

 

پی نوشت 2

 

 

پرواز باز هم توقف کرد ...دیروز برای من ... و ...امروز برای تو ...

 

تویی که ساکن شهر قصه ام هستی و می شود گفت تنها عابر آن...

 

" و این را هیچ وقت نگفته بودمت ".../

 

 

پی نوشت 3

 

 

تو یک کاسه آب پشت سرش ریختی تا آسمان ...

 

آسمان آبها را به صورتت پاشید ...

 

تا شاید زمین نگردی ...

 

و تنها دل خوش باشد که بهار می آیی ...

 

آری...

 

بهاری در راه است .../

 

 

پس جا نمان...

 

در بهتی همیشگی که میان لبخندها وگریه هامان ناپیداست .../

 

تقدیم به دوست عزیزم سرکار خانم الهام جم زاد .../

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 1:26  توسط محمد معتمدی  | 

bebakhshid inja zamine ?

 

 

ببخشید اینجا زمینه ؟

 

 

 

همین طور دارم با خودم کلنجار می روم که آیا سیاره رااشتباه آمده ام .

 

ولی نه ، مثل این که اینجا واقعأ زمین است .

 

ببخشید اینجا زمینه ؟!

 

آقا تو رو به فاطمه زهرا یه کمک به این بچه یتیم بکنید. الهی خیراز جونیتون بیبیند ،

 

الهی درمونده نشین.

 

آه ، که با چه امیدی پا به این سیاره خاکی گذاشتم ...

 

به امیدی که در میان مردمانی باشم که عدل ، قانون ، آزادی و شادی سر لوحه تمام

 

زندگیشان باشد زهی خیال باطل .

 

خواستم بکوشم برای خدمت به خلق ، بیشتر آنهایی که خوابند .

 

ولی خالقم توان چنین کاری را در آن حدی که می خواهم از من حقیر دریغ کرده و

 

حسرت چهار اصل زندگی را بر وجود خسته آفت زده ام  نهاده.

 

ولی نمی دانم با همه این تفاسیر وقتی که غصه را در تنهایی شب با چنان اشتیاقی

 

قورت می دهم چرا کارش را نیکو ستایش می کنم .

 

یادش بخیر، پدرم می گفت کار خداوند همه نیکوست تنها کافیست در برابرش یکدل و

 

صادق باشی و امیدوار...

 

هستم ، ولی چرا ساعات عمر دیگر برایم ملامت آور شده و روزها و شبها را یکی

 

پس از دیگری با محنت و ناکامی پشت سر می گذارم .  و شاید توان مقابله با

 

روزمره گی را هم نداشته باشم .

 

تنها فکرم این شده که آیا می توانم در برابر این همه سیاهی غم آلود جامعه آن هم در

 

میان غوکانی که نام خود را در بهاران فریاد می زنند تاب آورم و امیدوار باشم به آن

 

که روزی دنیا را به آن امید ببینم که پای به درش نهادم .

 

ولی باز هم افکارم...

 

ویرجنیاوولف تنها نویسنده ای که این روزها جملات قبل از مرگش در ذهنم به سبکی

 

جدید و امیدوار کننده به رژه در آورده شده اند .

 

و احساسی دارم شبیه به این که دارم دیوانه می شوم . دیگر نمی توانم به این وضعیت

 

وحشتناک ادامه دهم . صداهایی را می شنوم و نمی توانم به کارم تمرکز داشته باشم .

 

تا به حال با آن مبارزه می کردم ، ولی از حال به بعد آیا نخواهم توانست ؟

 

آیا مرگ ، تنها سلاح پایان دادن به این وضع اسفناک است  ؟؟؟

 

زنگی در گوشم می زند که قابل تمسخر خواهی بود اگر برای لحظه ای دیگر بمانی

 

دراین جهان مادی بی اعتبار.

 

باز هم سهراب از داخل قاب با لبانی ثابت و بی حرکت فریاد می کند که چشم ها را

 

باید شست ولی نمی دانم این چه شستنی ست که با ساب رفتن چشم هایم هم افاقه  نمی

 

کند .

 

حال از شستنش هم که بگذریم نمی دانم دیدم را به که و چه معطوف سازم .

 

آخر این وضعیت جوری نیست که من قادر به تحمل کردنش باشم و این اصل را هم

 

یاد گرفته ام که چیزی را که بیشتر از تحمل من است رهایش کنم و آن را بسپارم به

 

خدایی که تحمل پذیر است .

 

پس باز هم امید...

 

امید به آن که همه چیز انجام خواهد شد ولی  نه در زمان مورد نظر من و تو بلکه در

 

زمانی که او خود صلاح به انجام دادنش را داشته باشد .

 

و سرنوشت من هر چه می خواهد باشد ، تنها کاری که هم اکنون از دستم بر می آید

 

این است که او را عبادت کنم و کمک کنم به نیازمندانش ، با آن چه در توان دارم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 20:43  توسط محمد معتمدی  | 

Today, sky cried to kiss the earth of shiraz

 

 

 

 

 

امروز آسمان بارید به هوای بوسه بر خاک شیراز...

 

 

 

 

 

 باران

یک منظرۀ قشنگ پیدا شده باز.../

با این همه هاشور چه زیبا شده باز.../

بر شیشۀ خیس پنجره ... تق تق تق.../

تسبیح فرشته ها نخش وا شده باز.../

ب ... ب ...باران.../

 

 

 

 

سلام .../

 

 

 

گفتی برایم بنویس .../

 

چند سطر می نویسم که برسد به دست تو عزیز.../

 

 

بهار عزیزم امروز باز دوباره آسمان به هوای بوسه بر خاک شیراز،

 

مادرت الهه ی باران را بهانه کرد و آنقدر بارید که هوای دل همۀ آدمهای

 

کوچه و بازار هم به سهمی بارانی شد

 

" حتی هوای دل تنهای من... " یا خیلی ساده تر بهت بگم " بالاخره یکی

 

پیدا شد ما رو خیس کنه..." خدا رو شکر../

 

باید که می بودی و با چشمان زیبایت تماشا می کردی که برای لحظه ای

 

حس زیبای هنر همراه با توان قدرتمندش بر نوک انگشتانم تلنگری ...

 

و شروع کرد به نقاشی کردن ، نام بهار دختر آب و آیینه

 

" دختر الهه ی باران "

 

اما این بار نه بر روی یک تکه بوم سفید نقاشی ، بلکه بر روی شیشۀ

 

بخار گرفتۀ ماشین که به لطف باران پدید آمده بود ، آن هم در حضور

 

چشمان خیرۀ دخترکی خردسال که علی رغم اسرار مادرش سرش را بی

 

پروا از شیشۀ عقب ماشین بیرون کرده بود

 

و در آخر لبخند زیبایش را به نشانۀ تأیید بر روی لب آورد و با همان

 

لهجۀ ناز کودکیش " آقا پسر داری اسم کیو می نویسی ؟"

 

انگار با خواندن این چند سطر کمی هواست پرت شده است ، آن هم به

 

نقطه ای دورتر از ذهن تمام آدمهای این پست ، بهتر است تو را کمی به

 

کودکیت ببرم شاید...

 

کفشهای گل گلی ... باران می بارد...زمستان...باران... مدرسه... باز

 

باران با ترانه ، گردش یک روز شیرین ... همکلاسی ... آلوچه ...هم

 

آغوشی باران و آسفالت... بارون بارونه زمینا تر میشه... واقعیت ...

 

کاش هیچ وفت باران قطع نشه... و دختری که آرزو می کند کاش در یک

 

لحظه متوقف شود.../

 

راستی بهارم حال مادرت الهه ی باران را پرسیده بودی آن هم ...

 

باید بگویمت که حالش خوب است و بارانی که می شود مثل امروز بهتر

 

" پس نازنینم نگرانش نباش "

 

 

به ، مثل اینکه بوی چای تازه عزیز به مشامم می خورد ، پس نازنینم ،

 

بهارم تا بهانه ای برای س ... س ... سلامی ب ... ب ... بدرود.../

 

 

 

باز هم قصه ی مان به سر رسید.../

 

و کلاغ این مسافر غریب در به در.../

 

پهنه همیشگی آسمان به زیر بال.../

 

می رود ، به جستجوی لانه ای .../

 

راست یا دروغ ،/

 

این کلاغ پیر غصه دار .../

 

تا ابد به جستجوی سرنوشت ناگریز خویش .../

 

در به در میان قصه هاست .../

 

قصه مان به سر رسید .../

 

آی شهرزاد قصه ها .../

 

بگو خانه ی کلاغ های در به در کجاست ؟/

 

آری.../

 

بهاری در راه است .../.../

 

 

 

 

پی نوشت 1

 

دنیا تنها یک لحظه است ، برای تمام آدمها و همان لحظه گاهی زشت و

 

گاهی مثل امروز زیباست " بارانی ".../

 

 

 

پی نوشت 2

 

باران می بارد و شعر سرازیر می شود از آسمان ... خدا هم شاعری را

 

دوست دارد .../

 

 

پی نوشت 3

 

 

من هم همیشه مانند مادرت الهه ی باران به یادت هستم بهانۀ باران .../

 

     

 .../

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 1:43  توسط محمد معتمدی  | 

nahid jan tavalodat mobarak

 

 

به نام خداوند جان آفرین

 

 

pianist_sky

 

 

يك سلام پررنگ و چند نقطه چين به علامت چند سوأل كم رنگ كه وقتى مى آيى مى

 

روند و وقتى مى روى دوباره باز مى گردند و يك دقيقه سكوت به احترام تمام لحظه

 

هايى كه رفتند تا بمانند .

 

دوستان عزیز میعادگاه  آمده ام تا بگویم امروز ، روز کسیست که از او گفتن و برای

 

او نوشتن قلمی توانا می خواهد که من فاقد آنم

 

ولی باز هم ...

 

و قلمم را نتراشیده بر روی کاغذ سفید می کشانم و شروعم را با آمدنت به روی زمین

 

خوش آمد می گویم

 

امروز روز میلاد فرشته میعادگاست وهمچنین یکی از مدیران خوب و صمیمی آن ...

 

وای خداوندا چه روز مبارکیست امروز..

 

پس در کنار هم میلاد این فرشته عزیز را به با شکوهی هر چه تمام تر جشن می

 

گیریم.

 

 

pianist_sky    pianist_sky

 

 

حال ای دوستان میعادگاهی همه با هم بخوانیم برایش سرود تولدت مبارک را...

 

 

 

تولد تولد تولدت مبارک

 

این هم کیک و شمع تولدت

 

 

pianist_sky

 

 

ناهید جان گلم شمع ها را فوت نکن و لحظه ای صبر کن تا بگویم تمام حرفها و

 

احساسات دلم را به عنوان دوست کوچک میعادگاهیت.

 

دعا می کنم که خداوند همیشه و در هر کجای این زمین خاکی که هستی نگه دار تو

 

باشد و زندگیت را از شادی پر سازد و بدهد به تو هر آن چه که می خواهی .

 

عزیزم امشب بهترین ها برای توست پس مبارک باد میلاد تن تو

 

 

حال بیا شمع ها را فوت کن تا صد سال زنده باشی

 

ناهید جان تولدت هزاران بار مبارک باد

 

 

 

و در آخر ناهید جان خودت که می دانی ما نتی ها هدیه هامون اینجوریه بیشتر به هم

 

واژه هدیه می دیم شاید ارزش مالی نداشته باشه اما باور کن که این ها تپشهای ماست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 20:55  توسط محمد معتمدی  |