تبليغاتX
SPRING,SUMMER ,AUTUMN,WINTER ,AND SPRING
رویاهای کلاسیک

 

دو نیمه ی زندگی....

 

 

 pianist_sky

 

قصه از کجا شروع شد

 

 

 

یه پسر بود که دلش گرفته بود...

 

دلش می خواست با یکی حرف بزنه ، اما کسی نبود ، دلش می خواست یه حرفی

 

بشنوه ، اما حرفی هم نبود ، دلش می خواست فریاد بزنه ، اما فریاد رسی هم نبود .

 

یه پسر بود که همیشه جزو افزودنی های مجاز محسوب می شد ، نمک و فلفل ، به

 

میزان کافی ، جزو مواد لازم محسوب نمیشد هیچ وقت ...

 

هیچ وقت بودن یا نبودنش فرق اونطوری نداشت برای کسی ، اگه بود باهاش

 

حرف می زدن و اگه نه ، چیزی از کسی کم نمی شد .

 

دوستانش کسایی بودن که مهم ترین کار زندگیشون بازی شطرنج بود ، یعنی خونه

 

های سیاه و سفیدش برابری با روز و به شب رسوندن بود .

 

اونم مثل دوستاش شده بود با این تفاوت که مهره ی بازی اون همیشه سیاه بود با

 

سه مهره کم تر از طرف مقابل که قبل از شروع بازی از اون گرفته شده بود .

 

وزیر ، قلعه سمت چپ و اسب سمت راست .

 

همیشه تو روئیاش با یه حس عاشق شدن بود یا بهتر گفت با یه تیر نقطه ی سیاه

 

سیبلو زدن .

 

بهترین موقعیت زندگیش یه شوت از پشت منطقه جریمه در دقیقه 90 بود که اونم

 

به تیرک دروازه برخورد کرد و بعد از اون دیگه موقعیتی پیدا نکرد چون همیشه

 

روی نیمکت ذخیره ها نشسته بود .

 

تنها آرزوش این بود که آیا میشه خدا برای یه بار هم که شده من نفر اولی باشم که

 

از خط پایان مسابقه رالی رد میشه . اونم توی دور بیست و چهارم  زندگی .

 

و اما در مورد مشخصاتش.

 

یه بویی توی وجودشه ، شبیه بوی ... آبلیمو ، با نفس آدم بوش بیرون میاد ، از

 

بیرون البته نمیشه بو رو حس کرد ، خودش وقتی نفس می کشه ، بوشو حس می

 

کنه .

 

رنگش : مثل رنگ حاشیه ی صفحه اول ویندوز xp یا یه کم تیره تر از اونه یا

 

رنگ نور یه لامپ مهتابی قدیمی ...

 

 مزه وجودش ، مزه یه چای غلیظ ، خیلی پر رنگ و تلخ ...

 

صداش ، صدای یه آبشار ، عین صدای آبی که شب ها از چشماش جاری میشه ...

 

نگاش : نگاه کسیکه که براش نوشته شده اگه غم و غصه نداشته باشه ، نمی تونه

 

زندگی کنه ( به قول معروف میگن همیشه باید یه جای کار بلنگه )

 

چرا ؟ ................ نمی دونم

 

نه از هیچ کدوم از اینا مطمئن نبود ، نه از صدا ، نه از نگاه و طعم ، و نه حتی از

 

بو ...

 

فقط فهمیده بود که یه حس داره کم کم اونو به سمت خودش میکشه ، یه هم بستگی

 

اونم توی ماه اول تابستون ، از اون هم بستگی ها که فقط تو قصه ها در موردش

 

خونده بود .

 

می خواست بره ، می خواست براش بنویسه ، حرف بزنه ، شعر بخونه ، ولی نه

 

جاده لازم و نه دفتر و نه حرف  و نه شعر ...

 

و حالا اون پسرک قصه منم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 2:56  توسط محمد معتمدی | 

 

به نام باران که رنگین کمان رو بهمون هدیه داد

 

 

 

pianist_sky

رنگ خدا...

 

 

این همه سرخ و سفید

 

این همه آبی و سبز

 

این همه زرد و بنفش

 

این همه رنگ...

 

که اندازه غم های من است

 

 

این همه ساعت و وقت

 

رفتن و دیر شدن

 

تا ته جادۀ بن بست فلک

 

 

و چقدر مسخره است

 

خنده های ته دل

 

شادی های شب عید

 

 

و چقدر تکراریست

 

صبح و بیدار شدن

 

خسته و زار شدن

 

و سلامی که فقط

 

 از روی اجبار به لب می آید

 

 

باز هم خوردن و خواب

 

خواندن شعر و کتاب

 

 

 

من چقدر دل زده ام

 

زینهمه فکر شتاب

 

که برو دیرت شد !!...

 

 

گل چه می خواهد ؟ آب !

 

من چه می خواهم ؟ رنگ !

 

 

و چقدر مثل من است

 

آفتاب سر ظهر

 

سوختن با تر و خشک

 

عطش تشنگی و ...

 

باز کوبیدن مشت

 

 

مشت بر هر چه که هست

 

مشت بر آب و درخت

 

 

مشت بر باد که باد

 

آمد و پنجره را

 

مشت کوبید و شکست

 

 

مشت بر خاطره ها

 

مشت بر حرف دروغ

 

 

آه !! من بیزارم

 

از خیابان شلوغ

 

 

و چقدر رنگ شب است

 

حس تنهایی من

 

که چنین تاریک است

 

این همه راه ولی

 

راه من باریک است

 

 

حس تنهایی من

 

مثل تنهایی من

 

به خدا نزدیک است

 

 

من فقط منتظر حادثه ام

 

تو بیایی از در

 

 

همه چیزم را باز

 

بزنی رنگ دگر

 

 

آن هم رنگ دعا

 

آن هم رنگ خدا

 

...

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 13:48  توسط محمد معتمدی | 

 

Kiss the lovely face of god

 

 

 

 pianist

من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید

 

من خواب یک ستاره قرمز دیده‌ام

 

و پلک چشمم هی می‌پرد

 

و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند

 

و کور شوم

 

اگر دروغ بگویم

 

کسی می‌آید

 

کسی دیگر

 

کسی بهتر

 

کسی که مثل هیچ کس نیست

 

و مثل آن کسی است که باید باشد

 

و قدش از درخت‌های خانه معمار هم بلندتر است

 

و صورتش

 

از صورت امام زمان هم روشن‌تر و اسمش آن‌چنان که مادر

 

در اول نماز و در آخر نماز صداش می‌کند

 

یا قاضی‌الحاجات است

 

و می‌تواند

 

تمام حرف‌های سخت کتاب کلاس سوم را

 

با چشم‌های بسته بخواند

 

من پله‌های پشت‌بام را جارو کرده‌ام

 

و شیشه‌های پنجره را هم شسته‌ام

 

کسی می‌آید

 

و شربت سیاه‌سرفه را قسمت می‌کند

 

و نمره مریض‌خانه را قسمت می‌کند

 

و سهم ما را می‌دهد

 

من خواب دیده‌ام…

 

 

 

 

"روی ماه خداوند را ببوس"

 

 

 

دوستان عزیز سلام

 

خیلی دوست داشتم که یه بخش معرفی کتاب به موضوعات مطالب وبلاگ رویاهای کلاسیک

 

 اضاف کنم  و امروز به لطف خدا هم سعادتی شد که با یه آپ جدید خدمت شما دوستان

 

عزیزم برسم که هم سلامی عرض کرده باشم و همچنین با هم لینک جدید گروه رو که معرفی

 

 کتاب هست افتتاح کنیم ( حتمأ نظرتان را در مورد لینک معرفی کتاب ارائه دهید )

 

همین طور که درگیر انتخاب اولین کتاب این بخش بودم که هم شروع خوبی داشته باشه و هم

 

 کتابی باشه که موضوع آن خداشناسی و راهی به سوی ...

 

خلاصه این که رمان روی ماه خداوند را ببوس اثر مصطفی مستور رو انتخاب کردم که امید

 

 وارم انتخابم مورد تأیید شما عزیزان قرار بگیره .

 

 

مصطفی مستور

 

 نشر مرکز؛ تهران؛ 1379

 

با 11 دوره چاپ

 

و برگزیده ی جشنواره ی قلم زرین به عنوان بهترین رمان سال های 1379 و  1380

 

 

 

و اما در مورد کتاب :  مستور را پیش از این با کتابهایی که دربارة عناصر داستان و اصولاً

 

 آموزشهای داستان نویسی نوشته بود میشناختم. "روی ماه خداوند..." را زمانی که خواندم به

 

 شدت بر من اثر گذاشت. "روی ماه خداوند..." از آن دست کتابهایی است که ارتباطم با آنها

 

 واقعأ قلبی است .

 

 

قبل از خواندن کتاب، اول پشت جلد کتاب را نگاه کردم که در مورد تجلی خدا بر کوه نزد قوم

 

 موسا نوشته بود. بعد کتاب را که باز کردم این سرآغاز را خواندم: "هر کس روزنه‌ای است

 

 به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود." و همینها کافی بود تا

 

مطالعة بی ‌وقفه کتاب را شروع کنم

 

 

 

داستان دربارة آدمهایی است که بعضیشان هکلاسی بوده‌اند. فلسفه و جامعه شناسی یا مهندسی

 

 کامپیوتر و یا الهیات خوانده‌اند و میخوانند. شخصیت اصلی داستان (یونس) مشغول نوشتن

 

 پایان نامة دکتری است و موضوع پایان نامه‌اش "بررسی علل اجتماعی خودکشی دکتر

 

 پارسا" (استاد فیزیک جدید) است؛ استادی که بخشی از زندگیش را صرف "تحلیل ریاضی

 

 مفاهیم انسان" کرده است...

 

 

و به یک نکته هم که می شود در مورد مستوربه آن اشاره کرد این است که او اول داستان

 

 قلاب می اندازند تا خواننده را به سرعت از گرداب سرگردانی بالا بیندازد. البته این

 

Hock را ما در روزنامه نگاری هم داریم. گاهی وقت ها خطرناک است ممکن است خواننده

 

 به قلاب ما آویزان نشود. یعنی شاید ما قلاب را جای درستی ننداخته باشیم اما مستور به

 

 خوبی از عهده این کار بر آمده است .

 

 

 

و یکی از سئوالاتی که قبل از خواندن کتاب برای هر خواننده ای به وجود می آید این است

 

 که نام کتاب بر چه اساسی است و از چه چیزی الهام گرفته شده که جوابش همراه با بهترین

 

 قسمت داستان است که روایتی را از زبان یک راننده تاکسی بیان می کند و در پایان به روی

 

 ماه خداوند را ببوس خاتمه می یابد .

 

 

من این قسمت از داستان رو همراه با قسمتی دیگر از آن برای شناخت بهتر از کتاب برای

 

 شما عزیزان در لینک پایین قرار دادم که می توانید با کیلیک کردن بروی این لینک متن

 

 ذکر شده را دریافت کنید و با اطلاعات بیشتر برای تهیه کردنش اقدام نمایید .

 

http://pianistt.persiangig.com/%D8%B1%D9%88%DB%8C%20%D9%85%D8%A7%D9%87%20%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF%20%D8%B1%D8%A7.doc

 

 

و در آخر این که غم و غصه را دوست دارم چون با آن به خداوند نزدیک تر هستم ، به

 

 امید آنکه شما خوبان بدون هیچ غم و غصه ای به خداوند نزدیک باشید ، و اگر روزی

 

روی ماه خداوند را بوسید ید از طرف من حقیر هم التماس دعا ( با تشکر محمد معتمدی )

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 20:30  توسط محمد معتمدی | 

 

 

"اگه این خوشبختیه..نمیدونم!نمیدونم!!"

 

 

 

امروز چقدر خوشبختم .

 

 

نمی دونم فردا هم همین حس رو دارم یا نه؟

 

 

حتی نمی دونم این حسی که من دارم همون خوشبختیه یا چیز دیگه؟

 

 

اسمش مهم نیست . لمسش مهمه.

 

 

اونقدر خوشبختم که می خوام بی سوژه به سراغ رنگها برم.

 

 

کمپوزیسیون نمی خوام ,

 

 

به تناسب فضای مثبت و منفی هم کاری ندارم.

 

 

من امروز حتی به ترکیب رنگها هم کاری ندارم.

 

 

 انگار که مستم.

  

 

گداي ميكده‌ام ليك وقت مستي بين        كه ناز بر فلك وحكم برستاره كنم  

 

 

 مستم با شراب دست سازه خودم.

 

 

رنگشو تو هیچ تیوپ رنگی نمی تونی پیدا کنی.

 

 

خودم توی پالت ساختمش.

 

 

 می خوام روی بوم آب بریزم .

 

 

میگن آب روشنائی می آره.

 

 

از گنجشگکی که هر روز صبح میاد دم پنجره اتاق خواستم

 

 

که امشب برام بخونه .

 

 

ازستاره ها خواستم آسمون رو از همیشه نورانی تر کنند.

 

 

یه حس عجیب اومده سراغم.

 

 

آشناست ولی تکراری نیست.

 

 

.دلشوره داره ولی چه دلچسبه  ,این چه حسیه ؟

 

 

 نمی دونم , نمی دونم؟؟؟

  

 

 

pianist_sky

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 0:52  توسط محمد معتمدی | 

 

به نام چشمای خیس و دل های ابری و پاک ، که می خوان با ي اشاره

 

 برسن به آسمون ، اما دوره راهشون

 

 

 

   قصه ، قصه ،

 

   کلاغ مست ،

 

   روی شاخه ،

 

   با ي دونه قلم نیمه شکسته ،

 

   روی برگا می نویسه ،

 

   تو بازی دست زمونه ،

 

   پسرک کنار تختی ،

 

   تا سپیده دم نشسته ،

 

   نگاهش به آسمونه ،

 

   امیدش به نور ماه ،

 

   که تو این سیاهی شب ،

 

   اونو تنها جا گذاشته ،

 

   توی چشماش ي پری چهر ،

 

   ي پری زاده قصه ،

 

   کنج لبهاش ،

 

   ي تبسم ي ستاره میدرخشه ،

 

   و سیاه ،تار موهاش ،

 

مثل زندون روی چشماش ،

 

   گله داره واسه درداش ،

 

   واسه ي چی ؟

 

   واسه این که ،

 

   باباش مریضه ، نفسش دیگه بریده ،

 

   و سرانجام از توی دفترچه یادداشت های شب ،

 

   روز هفته ، إ دوشنبه ،

 

   روز خیلی بدی بود ،

 

   دلش گرفت ، و ي لحظه ، روبروش ،

 

   شیشه ی پنجره ي رو به حیاط  ،

 

   مثل آینه رو به چشماش ،

 

   یه دفه از ته قلبش ،

 

   مثل غرش ، مثل فریاد ،

 

   یهو ایستاد !

 

   تیک تیک ساعت دیوار ،

 

   ساعت 4 ، و پس از اون ،

 

   صدای ناز نفس هاش ،

 

   میریزه ،

 

   دونه " دونه" ، چیکه" چیکه" ،

 

   مثل شبنم روی گلبرگ ،

 

   قطره هایی روی دستاش ،

 

   إ  وا  خیس دو تا چشماش ،

 

   با لا " بالا" دو تا دستاش ،

 

   واسه ي چی ؟

 

   واسه خواهش ،

 

   پائین " پائین " ابروی بالای چشماش ،

 

   ناله داره واسه زخماش ،

 

   و غرورش که گذاشته زیر پاهاش ،

 

   دل شکسته ، کف سینه ،

 

   روح خسته مثل پائی روی دل ، دل شکسته ،

 

   هوای شعرای تازه ، واسه تسکین ،

 

   مثل پروین ، مثل سهراب ، مثل مریم ،

 

   تو کتاب مثل هیچکس ،

 

   داره عشقی توی روئیاش ،

 

   مثل خسرو ، مثل فرهاد ،

 

   یدفه سمت نگاهش رو به تقویم روی دیوار ،

 

   روزای آخر این ماه ،

 

   داره چشمک میزنه واسه ي قولاش ،

 

   و بازم گریه چشماش ،

 

   و ........ اسمی زیبا روی لبهاش ،

 

   که میگه بد قول ، یکی منتظر نشسته تک و تنها پشت دیوار ،

 

   مثل شیرین ،

 

   و نشونی توی یک دست ،

 

   چسبای زخم سر انگشتای اون دست ،

 

   و صدایی که می لرزه تو وجودش ،

 

   صدای تیشه فرهاد ، که می کوبه توی دیوار ،

 

   واسه ی چی ؟

 

   واسه بودن یا نبودن ؟

 

   واسه سکوت یا که فریاد ؟

 

   معلومه ،

 

   واسه بودن برا فریاد ،

 

   خیلی سخته کار فرهاد.

  

و در آخر محمد قصه ما ،

 

   توی فکره اون نسیم که واسش خبر بیاره !

 

   از کی ؟

 

   از ی معبود ،

 

   از ی خالق ،

 

   از اونی که با همه هست ، و خودش تنها ترین تنهای دنیاست ،

 

   ولی مثل اینکه اون نسیمم ،

 

   واسه اون ،

 

   خبر از گریه آورده .......!!!

 

 

sham

 

 

 

 

 

این شعر مربوط  میشه به شهریور سال 84 روز سه شنبه ساعت 4 صبح

 

 در حالی که پدرم در بستر بیماری هست و من برای مراقبت از اون در

 

 کنار شم و تو اون حال و هوا شروع به نوشتن این شعر کردم و بعد از

 

 اون پدرم منو تنها گذاشت و اون موقع بود که فهمیدم چقدر تنها شدم

 

 

 

 

pedar 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 20:13  توسط محمد معتمدی | 

 

سایه من

 

 

نمی دانم آنچه را که می نویسم ارتعاشات روح لطیفم هست یا واقعیتی

 

نزدیک به غریب ولی امروز آمده ام که بگویم ...

 

روزگاری من هم مثل تو عاشق ساختن عاشقهای خیالی بودم

 

روزگاری عمر عزیز را در پی یافتن قلبی متفاوت معامله کردم

 

روزها می نوشتم و شبها عاشق بودم

 

به اندک گره ای خشم می گرفتم و با اندک نسیمی تهی می شدم

 

اما زمانه به من اموخت باید دل را زیر پا له کنم

 

زندگی واقعیت وحشتناکی است

 

نمی دان چرا اینها را برای تو می نویسم

 

شاید تو سایه من بودی

 

 
rt

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 1:13  توسط محمد معتمدی | 

 

اما نمی شود...

 

 

دلتنگ با تو بودنم ، اما نمی شود

 

بغضی نشسته توی دلم وا نمی شود

 

چشمت هزار جمله به من گفت.ناب ناب

 

چشمت هزار جمله که معنا نمی شود

 

این هم قلم.دو بال برای خودت بکش

 

یا می شود که پر بکشی یا نمی شود

 

هی فکر میکنم که غزل دست و پا کنم

 

دستم به احترام قلم پا نمی شود

 

خانم اجازه ، بوی مرا میدهی ولی

 

من مانده ام چرا من و تو ما نمی شود؟

 

 

nemishavad

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 14:33  توسط محمد معتمدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نامم محمد است
شهر من ، شهر دل است
عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست
خانه ام پشت خرابات مغان ،
کوچه ی عشق وجنون
جنب ميخانه ی حافظ باشد
من مهاجر هستم
دير سالی ست که از کشور روح
از بهشت جاويد ،
پدرم رانده شده است
پدرم ساکن آن باغی بود
که در ان جويی از شير وشکر ،
شهد وعسل جاری بود
ميوه از شاخ درخت ،
در دهانی افتاد
پدرم در گذر وسوسه ها
همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
من امروز همه ی دنيا را ،
ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق
و دگر هيچ ، همين
ساليانی ست در اين شهر ،
گيوه ها فرسودند
پاها را بنگر ،
کوچه پر ابله است
چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها
نازنينم ديريست که به هر کوچه ،
به هر خانه
به هر پنجره ای
و به هر برکه ی اب
و به هر شاخ درخت
و به هر قله ی کوه
عشق را ميطلبم
ساليانی ست به روز و به تاريکی شب
و بر اين گنبد فيروزه
تو را ميطلبم
نازنينم ،
من جنت را نه به گندم ، نه به جو
می فروشم به نگاهی ،
اهی !!
....

پیوندهای روزانه
Dr azmandian
استاد احمد شاملو
radio javan
forugh farrokhzad
zendeh rood
Dr Elahi Ghomshei
Dr Ali Shariati
iran poetry
miadgah_groups
taranehha_groups
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
لینک دوستان
استاد الهام جم زاد * آناهید *
دکتر محمد حسین بهرامیان
من بهارم،دختر الهه ی باران(بهار دلارا)
نینا
زهرا * روزهای من بی تو *
پریسا
شهره لیاقت * بغض دریا *
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

نظر یادتون نره

 


The person that you are , is gods gift to you , and the one you will be is your gift to god , so be perfect and excellent .

دوستان عزیز شما مي توانيد با وارد كردن نام و ايميل خود در اين قسمت از به روز شدن اين وبلاگ با خبر شويد





Powered by WebGozar

 

موزيک

Contact Us

You can add Links.

Or images:

Or just use text to explain what you have or what you are doing.

Help

You can add Links.

Or images:

Or just use text to explain what you have or what you are doing.

Services

You can add Links.

Or images:

Or just use text to explain what you have or what you are doing.

Products

You can add Links.

Or images:

Or just use text to explain what you have or what you are doing.

Order

You can add Links.

Or images:

Or just use text to explain what you have or what you are doing.