![]() |
![]() |
|
| رویاهای کلاسیک |
|
به نام خداوند جان آفرین
يك سلام پررنگ و چند نقطه چين به علامت چند سوأل كم رنگ كه وقتى مى آيى مى
روند و وقتى مى روى دوباره باز مى گردند و يك دقيقه سكوت به احترام تمام لحظه
هايى كه رفتند تا بمانند .
دوستان عزیز میعادگاه آمده ام تا بگویم امروز ، روز کسیست که از او گفتن و برای
او نوشتن قلمی توانا می خواهد که من فاقد آنم
ولی باز هم ...
و قلمم را نتراشیده بر روی کاغذ سفید می کشانم و شروعم را با آمدنت به روی زمین
خوش آمد می گویم
امروز روز میلاد فرشته میعادگاست وهمچنین یکی از مدیران خوب و صمیمی آن ...
وای خداوندا چه روز مبارکیست امروز..
پس در کنار هم میلاد این فرشته عزیز را به با شکوهی هر چه تمام تر جشن می
گیریم.
حال ای دوستان میعادگاهی همه با هم بخوانیم برایش سرود تولدت مبارک را... تولد تولد تولدت مبارک این هم کیک و شمع تولدت
ناهید جان گلم شمع ها را فوت نکن و لحظه ای صبر کن تا بگویم تمام حرفها و
احساسات دلم را به عنوان دوست کوچک میعادگاهیت.
دعا می کنم که خداوند همیشه و در هر کجای این زمین خاکی که هستی نگه دار تو
باشد و زندگیت را از شادی پر سازد و بدهد به تو هر آن چه که می خواهی .
عزیزم امشب بهترین ها برای توست پس مبارک باد میلاد تن تو
حال بیا شمع ها را فوت کن تا صد سال زنده باشی ناهید جان تولدت هزاران بار مبارک باد
و در آخر ناهید جان خودت که می دانی ما نتی ها هدیه هامون اینجوریه بیشتر به هم
واژه هدیه می دیم شاید ارزش مالی نداشته باشه اما باور کن که این ها تپشهای ماست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 20:55 توسط محمد معتمدی |
|
|
" به نام او
با سلام به تمام دوستان
باز هم تقویم ورق می خورد و روز ناب
دیگری فرا می رسد . روزی که
به یاد و نام پدر بزرگوار حسنین (ع)
به یاد و نام پدر بزرگوار زینب (س)
به یاد و نام پدر ام کلثوم (س)
نام پدر به خود گرفته .
علی (ع) آمده است تا بیاموزد عشق را ، مهر را ، محبت را و پدری را ... پس میلاد اولین اختر تابناک آسمان ولایت شیر خدا حضرت علی (ع) را به تمام
دوستان تبریک میگویم
همچنین روز پدر را بر تمام پدران و مردان خوب دنیا دسته گلی در دست به راه می افتم . با چشمانی اشک آلود و قلبی که هنوز می تپد در
سینه به عشق بوسه بر دستان گرمت . به عشق بوسه بر دستانی که بند بند انگشتانش
حکایت از زحمت و رنجی دیرینه دارد ... بو سه بر دستانی که ... آهسته قدم بر می دارم تا چینی نازک تنهایی آنهایی که فراموش شده اند ترک
برندارد ... آهسته آهسته می رسم به تو ... به تویی که می دانم منتظر آمدنم بودی و
چشم براهم تا باز هم به رسم سالهای گذشته بیایم و حتی با شاخه ای گل
دل شادت کنم ...
میدانم که صدایم را می شنوی ، می دانم که مرا می بینی ؛ پدر خوبم اگر می توانی
اگر می شود امشب به خوابم بیا تا مثل سالهای گذشته بوسه بارانت کنم . اگر می توانی
بیا تا شاید یکبار دیگر در خواب گرمی دستانت را حس کنم . بیا تا من هم مثل دیگر
پسران دل خوش باشم به اینکه امسال هم روز پدر ، پدرم در کنارم بوده ... بیا ! می دانم که هستی همیشه در کنارم ، پس : بهترینم ، مهربانم ، تکیه گاهم ، پدرم : روزت مبارک
دریــــابغـــضِ خســــــــــته وقتی به عرقای روی پیشونیش نگاه کردم دلم می خواست تا نفس دارم دستای محکم و
بزرگشو ببوسم. دلم می خواست مثل بچگیام تو بغلش آروم بگیرم و همه ی گلایه هامو از این دنیا
وسختیاش تند تندبگم!! دوست داشتم سر مو بذارم رو شونشو اونقدر گریه کنم که دیگه هیچ بغضی گلومو
فشار نده... دلم پر می زنه وقتی درو باز می کنم ... میاد تو ... بغلم می کنه... وقتی تو دلتنگیام نمی تونه هم صحبتم بشه ولی از ناراحتی چشاش خون میفته!! دلم می لرزه وقتی ناراحت می شه و تو صندوقچه ی غمایی که داره جمعشون می کنه
و گلایه نمی کنه... وقتی شبا که تنهام پهلوم می شینه تا تنها نمونم در حالیکه می فهم اونقدر خوابش میاد
که شاید حتی حرفامونفهمه... به قلب بزرگش حسودیم میشه وقتی میبینم با همه ی عشقی که به فرشته ی آسمونیه
خونمون داشت هیچ حرفی در موردش نمی زنه تا من ناراحت نشم. به عشق پاکش حسودیم میشه وقتی میبینم درد عشقشو تو دلش میریزه و به هیچ کس
چیزی نمی گه. به ایمانش حسودیم میشه وقتی رو به قبله سجده می کنه و اونقدر مظلومانه میگه:
اِرحَم عَبدُِکَ ضَعیف... پدرم بود که با دل مهربونش ... خدا رو به من نشون داد پدرم بود که پاهامو رو پاهاش گذاشت و مسیر زندگی رو بهم نشون داد... سرت ســـــــــلامت
مـــــــــردِ
دریــــابغـــضِ خســــــــــته ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 0:46 توسط محمد معتمدی |
|
|
عریضه ی بی تاریخ: یک سال می تواند کبیسه باشد. می تواند قمری باشد. می تواند... اما هرچه هست چرخشش سرگیجه آور نیست. حالا هرچقدر می گذرد من بیشتر فکر می کنم که از تقویم خدا. که هی دارد خطش می زند. بیرون زده ام و برای برگرداندنم از نیزه های سر تیز استفاده می کند. مثل برگرداندن یک تکه گوشت به بشقاب. بیرون از تقویم خدا هیچ تقویم دیگری نیست. بیرون از آنجا هیچ فصلی هم نیست. حتی هیچ عدمی... اما داخل تقویم رنگارنگ است. مثل سفره ای که یک تکه غذا از آن بیرون نیفتاده باشد و اتفاقاتش از امسال تا سال دیگر چقدر..... مرا محکوم نکنید. بیرون تقویم یا درون آن از هیچ رنگی انتقام نمی گیرم سوگند. شاید یک روز بلد شدم. شاید هم پیش از آن که یاد بگیرم چرخش دنیا سرگیجه آور شود. شاید... حتی هیچ نیزه ای دیگر مرا به تقویم نکشد. و خط بخورم. یک سال می تواند قمری ،شمسی، یا کبیسه باشد. حکم به خورشید بخورد یا ماه و من هم چنان ... محکوومم نکنید.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 مرداد1386ساعت 2:30 توسط محمد معتمدی |
|
|
به نام آنكه زندگي ميبخشد تا روزي آنرا خود باز پس گيرد
روز ميلاد تن خودم!!
بیست و سه سال پیش در چنین روزی همه و همه در انتظاری به سر میبردند که من
کما بیش با خبر بودم. اما من منتظر چیزی که اونا بودن نبودم. من منتظر منتظران بودم.
بله امروز 3 مرداد 1363 هستش. ساعت 2 صبحه. بالاخره انتظارها به پایان رسید و
کسی که همه در انتظارش بودند به دیدارشان آمد. مردی زیبا
حرف (بهتره بگم بی حرف
حرف و حدیث هم آمدم.
دیگه از 9 ماه خوردن و خوابیدن خسته شده بودم. اومدم و با اومدنم به خونه نور
بخشیدم. (البته اونا میگن).
نام من رو محمد گذاشتن ، به اعتبار نام پدر بزرگم و زنده کردن نام و یاد اون مردی
که من هیچوقت ندیدمش .
نام محمد رو با تمام وجودم دوست دارم و از پدر و مادرم به خاطر انتخاب این نام
تشکر می کنم و ممنونشونم .
حالا 24 سال از اون روز میگذره.می خوام بگم خوشحالم که امروز روز تولدمه. اما
بیشتر که فکر میکنم میفهمم که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده مگر اینکه یک سال پیرتر
شدم...
ميدونين ...
قشنگ ترين تولد ، شايد شب آغازين بي دغدغه موندن توي گهوارست . چرا كه بعد
از اون عمري سوختن و شريك شدن با اشك چون فوارست و آخرش، آرزوي رسيدن
به نقطه اي در اون سوي سياره .
فكر كنم كسي هرگز تولد خودشو نميبينه. فكر كنم هيچ كس مثل من از داشتن تولد
ناراحت نميشه!!
زيباترين تولدا تنها اونائيه كه تو رؤيا واسه كسي ميگيريم و يا كسي برامون ميگيره
همین طور که داشتم می نوشتم تلفن زنگ خورد و یکی از پشت گوشی تلفن خیلی شاد
و محکم گفت تولد ، تولد ، تولدت مبارک
یه فکر امد سراغم ( تولدت مبارک )
چرا میگیم و بهمون میگن
((( تولد مبارک بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی ؟؟؟ )))
اگر دو بال بهمون بدن و بشه تا حدی که کره زمین رو تمام دید از زمین فاصله گرفت
، خواهیم دید که در این کره خاکی سرد شده بر اثر مرور زمان و سنگ شده به دلیل
جبر وجودی کسانی هستند که در تمام عمرشون حتی نمی دونند این واژه یعنی چی .
و حتی اگر در یک برنامه با شکوه تلوزیونی کیک تولدی رو با شمع و مهمانان از ما
ببینند فقط به این فکر می کنند که چقدر جشن اینها زیبا و با شکوه ، و هر چی با
چشماشون دنبال جای خالی خودشون می گردن نمی یابن پس قبول می کنن جشن اینها
ست نه ... سالها آامده و رفته و آنها مثل ما ، آمدند و زندگی کردند و پیر شدن و مثل مرده های ما
مردند ، ولی هرگز کسی به آنها تولدی رو تبریک نگفته و حتی خودشان هم با این
واژه بیگانه بوده اند حتی در دل . ولی حتمأ بعضی از آنها بهتر از ما بودند . کیک رو به هر باشکوهی که باشه می شه سفارش داد و دوربین عکاسی هم همه جا
هست و هر کی بیش از هر دوستی از این امر مطلع هست که چی دوست داره و می
تونه برای خودش بهترین کادوها رو بگیره .
مهمونی هم که هر کدوم از ما ها با هر روحیه ای ، برامون پیش اومده که روزی
حوصله مهمونی ای رو نداشته باشیم . پس ( تولدت مبارک ) در واقع یعنی چی و
برای چی میگین این واژه دلچسب رو ؟ حتمأ عزیزانمون نمی خوان بهمون بگن که یک سال به تاریکی و تنهایی قبر داریم
نزدیک می شیم ( که اونو می تونیم از بین ببریم ) و یا یک سال با دوران شیرین
کودکیمون فاصله گرفتیم ( که اونو هم می تونیم با خودمون تا آخر همسفر کنیم ) .
در هر ثانیه شعاع نوری ، تلسکوپهای چند متری رو متوجه خودش می کنه که از
ستاره ای می یابد که با ستاره قبلی یا بهتر بگم آخرین ستاره ای که ما در ثانیه قبل
دیده بودیم 300000 کیلومتر فاصله داره .
شاید حتی در حالی که خودشون هم توجهی بهش ندارن می خوان بهمون بگن محمد و
تمام آدمای دنیا یکسال بیشتر در این جهان با عظمت بودن فقط ... می خواد و
... چون بهار هم با شکفتن اولین گل آغاز می شه .
شاید تولد همین باشد که دیگران می گویند ولی برای من این است . سومین غروب منحوس تابستان ؛ روز ميلاد من است
روز ميثاق تن من با اين خاك غريب،
روز تمديد عهد من با دل شب
همه ميگويند :مبارك باشد ؛
همه ميگويند كه اي كاش سالهاي دگري هم در اين ورته تن جان باشد
ولي من ميگويم كه اي كاش آخرينش باشد
با تعجب ميپرسند چرا؟؟
آهسته بر لب ميگويم:خاموش
آخر اين بي گنه ان هرگز ندانند كه
در اين تلخي نحس،در اين غروب شوم بود كه او
او كه در من همه بود
او كه در من همه هست
رفت و با تبريكش ،آتش جان مرا شعله ور كرد
روز ميلاد من است ،روز مرگ گل عشق
روز مرگ ياد من
در كوچه باغ ذهن او
آخرين بوسهء شيرين از آن
نحس ترين غروب دلگير تابستان با وجود همه ی اينا من اين روزا به نيت قدم گذاشتن توي بيست و چهارمین تابستان زندگيم ،
بيست و چهار بار خدا رو شكر ميكنم . هر چه بوده مشيت او بود و تمام .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 14:51 توسط محمد معتمدی |
|
|
بنام خدايى كه تو را آفريد
هرسال وقتی 12 مرداد هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن از خودم
می پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا می خوان خودشونو به زمین برسونن؟.... و
امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که سحرگاه 12 مردادماه زمینو با
گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....
امروز تولد دوست عزیزی هست ...
آری تو آمدی و با آمدنت منت سر تقویمهایمان گذاشتی ، تابستان را خجالت دادی ،
مرداد را سر افراز کردی ، آن عدد را تا ابد شرمنده خود کردی و بقیه سیصد و
شصت و چهار روز را اگر کبیسه نباشد حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی
و حال این جشن کوچک به مناسبت روز میلاد توست ای بهترین پس با تمام وجود
می گویم
براي من شب ... است، روز ميلادت
سپاس آنكه چنين خوب و نازنين زادت
بپوي در ره شادي، تو را مبارك باد
بنوش شهد جواني كه نوش جان بادت!
تو مرغ باغ زمین، نغمه خوان گلشن باش
خدا نگه بدارد ز چشم صيادت
سپاس گوي خدا باش و دل ز دوست مگير
به شكر چهره ي زيبنده ي خدادادت
گزند اگر رسدت ناله در سحر افكن
كه لطف حق همه دم مي رسد به فريادت
دعا كنم كه همه عمر تو به سامان باد!
به گوش كس نرسد ناله از دل شادت .
ودر آخر باید بگویم که در گذشته چیزی ندارم که به آن برگردم
در آینده هم چیزی نیست تا برایش بروم
اما اکنون برای من است و ازآن من
پس آنرا به تو هدیه میکنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 17:22 توسط محمد معتمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نامم محمد است
شهر من ، شهر دل است عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست خانه ام پشت خرابات مغان ، کوچه ی عشق وجنون جنب ميخانه ی حافظ باشد من مهاجر هستم دير سالی ست که از کشور روح از بهشت جاويد ، پدرم رانده شده است پدرم ساکن آن باغی بود که در ان جويی از شير وشکر ، شهد وعسل جاری بود ميوه از شاخ درخت ، در دهانی افتاد پدرم در گذر وسوسه ها همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت من امروز همه ی دنيا را ، ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق و دگر هيچ ، همين ساليانی ست در اين شهر ، گيوه ها فرسودند پاها را بنگر ، کوچه پر ابله است چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها نازنينم ديريست که به هر کوچه ، به هر خانه به هر پنجره ای و به هر برکه ی اب و به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه عشق را ميطلبم ساليانی ست به روز و به تاريکی شب و بر اين گنبد فيروزه تو را ميطلبم نازنينم ، من جنت را نه به گندم ، نه به جو می فروشم به نگاهی ، اهی !! .... |
| پیوندهای روزانه |
|
Dr azmandian استاد احمد شاملو radio javan forugh farrokhzad zendeh rood Dr Elahi Ghomshei Dr Ali Shariati iran poetry miadgah_groups taranehha_groups آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| لینک دوستان |
|
استاد الهام جم زاد * آناهید * دکتر محمد حسین بهرامیان من بهارم،دختر الهه ی باران(بهار دلارا) نینا زهرا * روزهای من بی تو * پریسا شهره لیاقت * بغض دریا * |
|
RSS
|