![]() |
![]() |
|
| رویاهای کلاسیک |
|
ببخشید اینجا زمینه ؟
همین طور دارم با خودم کلنجار می روم که آیا سیاره رااشتباه آمده ام .
ولی نه ، مثل این که اینجا واقعأ زمین است .
ببخشید اینجا زمینه ؟!
آقا تو رو به فاطمه زهرا یه کمک به این بچه یتیم بکنید. الهی خیراز جونیتون بیبیند ،
الهی درمونده نشین.
آه ، که با چه امیدی پا به این سیاره خاکی گذاشتم ...
به امیدی که در میان مردمانی باشم که عدل ، قانون ، آزادی و شادی سر لوحه تمام
زندگیشان باشد زهی خیال باطل .
خواستم بکوشم برای خدمت به خلق ، بیشتر آنهایی که خوابند .
ولی خالقم توان چنین کاری را در آن حدی که می خواهم از من حقیر دریغ کرده و
حسرت چهار اصل زندگی را بر وجود خسته آفت زده ام نهاده.
ولی نمی دانم با همه این تفاسیر وقتی که غصه را در تنهایی شب با چنان اشتیاقی
قورت می دهم چرا کارش را نیکو ستایش می کنم .
یادش بخیر، پدرم می گفت کار خداوند همه نیکوست تنها کافیست در برابرش یکدل و
صادق باشی و امیدوار...
هستم ، ولی چرا ساعات عمر دیگر برایم ملامت آور شده و روزها و شبها را یکی
پس از دیگری با محنت و ناکامی پشت سر می گذارم . و شاید توان مقابله با
روزمره گی را هم نداشته باشم .
تنها فکرم این شده که آیا می توانم در برابر این همه سیاهی غم آلود جامعه آن هم در
میان غوکانی که نام خود را در بهاران فریاد می زنند تاب آورم و امیدوار باشم به آن
که روزی دنیا را به آن امید ببینم که پای به درش نهادم .
ولی باز هم افکارم...
ویرجنیاوولف تنها نویسنده ای که این روزها جملات قبل از مرگش در ذهنم به سبکی
جدید و امیدوار کننده به رژه در آورده شده اند .
و احساسی دارم شبیه به این که دارم دیوانه می شوم . دیگر نمی توانم به این وضعیت
وحشتناک ادامه دهم . صداهایی را می شنوم و نمی توانم به کارم تمرکز داشته باشم .
تا به حال با آن مبارزه می کردم ، ولی از حال به بعد آیا نخواهم توانست ؟
آیا مرگ ، تنها سلاح پایان دادن به این وضع اسفناک است ؟؟؟
زنگی در گوشم می زند که قابل تمسخر خواهی بود اگر برای لحظه ای دیگر بمانی
دراین جهان مادی بی اعتبار.
باز هم سهراب از داخل قاب با لبانی ثابت و بی حرکت فریاد می کند که چشم ها را
باید شست ولی نمی دانم این چه شستنی ست که با ساب رفتن چشم هایم هم افاقه نمی
کند .
حال از شستنش هم که بگذریم نمی دانم دیدم را به که و چه معطوف سازم .
آخر این وضعیت جوری نیست که من قادر به تحمل کردنش باشم و این اصل را هم
یاد گرفته ام که چیزی را که بیشتر از تحمل من است رهایش کنم و آن را بسپارم به
خدایی که تحمل پذیر است .
پس باز هم امید...
امید به آن که همه چیز انجام خواهد شد ولی نه در زمان مورد نظر من و تو بلکه در
زمانی که او خود صلاح به انجام دادنش را داشته باشد .
و سرنوشت من هر چه می خواهد باشد ، تنها کاری که هم اکنون از دستم بر می آید
این است که او را عبادت کنم و کمک کنم به نیازمندانش ، با آن چه در توان دارم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 20:43 توسط محمد معتمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نامم محمد است
شهر من ، شهر دل است عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست خانه ام پشت خرابات مغان ، کوچه ی عشق وجنون جنب ميخانه ی حافظ باشد من مهاجر هستم دير سالی ست که از کشور روح از بهشت جاويد ، پدرم رانده شده است پدرم ساکن آن باغی بود که در ان جويی از شير وشکر ، شهد وعسل جاری بود ميوه از شاخ درخت ، در دهانی افتاد پدرم در گذر وسوسه ها همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت من امروز همه ی دنيا را ، ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق و دگر هيچ ، همين ساليانی ست در اين شهر ، گيوه ها فرسودند پاها را بنگر ، کوچه پر ابله است چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها نازنينم ديريست که به هر کوچه ، به هر خانه به هر پنجره ای و به هر برکه ی اب و به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه عشق را ميطلبم ساليانی ست به روز و به تاريکی شب و بر اين گنبد فيروزه تو را ميطلبم نازنينم ، من جنت را نه به گندم ، نه به جو می فروشم به نگاهی ، اهی !! .... |
| پیوندهای روزانه |
|
Dr azmandian استاد احمد شاملو radio javan forugh farrokhzad zendeh rood Dr Elahi Ghomshei Dr Ali Shariati iran poetry miadgah_groups taranehha_groups آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| لینک دوستان |
|
استاد الهام جم زاد * آناهید * دکتر محمد حسین بهرامیان من بهارم،دختر الهه ی باران(بهار دلارا) نینا زهرا * روزهای من بی تو * پریسا شهره لیاقت * بغض دریا * |
|
RSS
|