![]() |
![]() |
|
| رویاهای کلاسیک |
|
می گويی چرا نمی نویسی ؟ دست و پایم شکسته است از روی نردبان خیالم پریده ام بی بال و پر اما ، به امیدی پریده ام می پرسی با کنایه کین ، بار چندمست ؟ می گویم از برای تو ای نادیدۀ عزیز تنها همین بدان کین ، بار آخرست فرصت برای من با لحظه ای سکوت همراه چشم های بارانیم گوئی به پایان لحظه ها م با حسرتی به بلندای آسمان با لبخند دشمنان وجودم به پایان رسیده است آری ، این منم که به پایان رسیده است . و هرشب در هیاهوی شهری سیاه ، به نشستگاه بی اعتمادی مردمان قبضه روح را
لحظه لحظه تماشا می کنم.
و احساس تکانه های انگشتان تو را برشانه های افتاده ی خودم و جمله ای که به زبان
می آوری ...
که می گويی چرا نمی نویسی ؟
این را بگویم که دروغ است که بگویم دریا را به رنگ امید می بینم آن هم آبی آبی
آخر گمشده ای تنها در کوچه پس کوچه های این شهر غرور ، ریا ، دروغ و کسی که
درمانده است در راه حرص و طمع چگونه می تواند بنویسد .
بنویسم که این روزها هوای دلم ابری و چشمانم باران طلبانی هستند که غرور و زشتی
دنیا رخصت باریدن به آنها نمی دهد .
بنویسم که هر روز قدمی به مرگ نزدیک می شوم آن هم مرگی که درد اصلیش
دگرگونی من است ، که می روم به گونه دیگر نه آن گونه که بودم .
بنویسم که چه پاک و معصوم قدم در این دنیا گذاشتم و چگونه نزدیک و نزدیک تر
می شوم به پایانش
بنویسم که از کنار خانه ی خوشبختی ام هیچ اتوبانی عبور نخواهد کرد.
چگونه خواهم رفت ؟
آخر در انتظار کدام پنجره نشسته ام تا شاید ...
تا شاید باز شود و از دریچه پنجره ، دریچه ای دیگر آن هم به سوی ...
افسوس و صد افسوس که نمی دانم و انتظار اقتدار سکوتم را خواهد شکست .
سکوت مردی تنها را چه چیز می تواند شکستن ، جز هق هقی سرد آن هم در این
شبهای نفرین شدۀ مهر ماه.
برای لحظه ای بی حوصله در آینه نگاه می کنم مردمان چشمم باز هم آوازی بارانی
سر می دهد و چه بارانی .
و با خودم می گویم نان گرم و شب های سرد نوش جانم. ولی تو می دانی که نفسم
سخت بالا می آید .
مردن دراین ماه کثیف است . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 مهر1386ساعت 11:50 توسط محمد معتمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نامم محمد است
شهر من ، شهر دل است عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست خانه ام پشت خرابات مغان ، کوچه ی عشق وجنون جنب ميخانه ی حافظ باشد من مهاجر هستم دير سالی ست که از کشور روح از بهشت جاويد ، پدرم رانده شده است پدرم ساکن آن باغی بود که در ان جويی از شير وشکر ، شهد وعسل جاری بود ميوه از شاخ درخت ، در دهانی افتاد پدرم در گذر وسوسه ها همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت من امروز همه ی دنيا را ، ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق و دگر هيچ ، همين ساليانی ست در اين شهر ، گيوه ها فرسودند پاها را بنگر ، کوچه پر ابله است چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها نازنينم ديريست که به هر کوچه ، به هر خانه به هر پنجره ای و به هر برکه ی اب و به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه عشق را ميطلبم ساليانی ست به روز و به تاريکی شب و بر اين گنبد فيروزه تو را ميطلبم نازنينم ، من جنت را نه به گندم ، نه به جو می فروشم به نگاهی ، اهی !! .... |
| پیوندهای روزانه |
|
Dr azmandian استاد احمد شاملو radio javan forugh farrokhzad zendeh rood Dr Elahi Ghomshei Dr Ali Shariati iran poetry miadgah_groups taranehha_groups آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| لینک دوستان |
|
استاد الهام جم زاد * آناهید * دکتر محمد حسین بهرامیان من بهارم،دختر الهه ی باران(بهار دلارا) نینا زهرا * روزهای من بی تو * پریسا شهره لیاقت * بغض دریا * |
|
RSS
|