![]() |
![]() |
|
| رویاهای کلاسیک |
|
به نظر تو فاصلۀ بین من تا نوشته هام چقدره ؟
فکرمی کنی فاصلش خیلی زیاده ؟
یا شاید فکر می کنی ...
اسام می گه ( یا به قول امروزیا استادم می گه ) هشت هزار سال نوری
ولی شما جدی نگیرید
چون بعدش می زنه زیر خنده و می گه " بازم می بینم که داره بهت بر می خوره "
باشه ، اصلأ بی خیال
بگذریم ...
من تنها 5 دقیقه ازقطار 5:30 جا مانده ام و همچنان منتظرم ... قطار را به اسم کوچکش صدا زدم ، دوان ، دوان
اما نشنید و رفت ...
آخر حرفهای زیادی برای گفتن داشتم .
اما باور کن مدت هاست که از این ایستگاه دیگر هیچ قطاری عبور نمی کند
چه با سوت ، چه بی سوت
و ریل ها دیگر قانون موازی بودنشان را از یاد برده اند
و هر روز ، دورتر و دورتر ، دورتر می شوند .
و شاید گفت :
دلتنگ ترو دلتنگ ترو ، دلتنگ ...
اما تو تنها مرا بنگر ، که دیگر خسته شده ام
خستۀ ، خسته
از همه چیز و از همه کس
حتی تو ...
اما نمی دانم چرا امشب احساس می کنم بیش از اندازه زیبا شده ام
پس لطفأ مرا به اسم کوچکم صدا کن
و اعتراف کن که چقدر امشب چشمانم زیباست
همین و دیگر هیچ ...
پی نوشت 1 : شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درده ، گل و یاس نداشت.
باید این جور نوشت : چه شقایق باشی ، چه گل پیچک و یاس
" زندگی اجبار است ..." پی نوشت 2 : فکر کنم تو روابطه دوستانه با حرف زدن خیلی از سوتفاهم ها حل بشه ... پی نوشت 3 : یلدا پیشاپش مبارک ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 آذر1386ساعت 18:32 توسط محمد معتمدی |
|
|
من در این کویرسوخته که در آن جز فریب سراب نیست گرفتار آمده ام
و روح بی تاب من از این
عطش های ملتسب رها نمی گردد و راه خانۀ خویش را گم کرده ام ... من ناخواسته در اینجا زندانیم و بر حسب اتفاق نامم انسان است. باز هم آمده ام تا سفری به خیال خود داشته باشم ... خیال من مسیر زیادیست که زندگیم را در بیست و پنج سالگی به دوش می کشد ، بی هدف
برای کوله ای که بارش را شکسته باشد و راه می روم ... پیش رویم تا چشم کار می کند بیابان است و زیر پایم شنهایی که مرا می بلعند و نمادیست از کسانی که آمدنم را سالهاست و جب به وجب اندازه می گیرند و آن را به ثبت می رسانند بر
روی پوست هایی که مار ها انداخته اند . گرمای هوا تلاش مصرانۀ خود را برای تسخیر تمام و جودم به کار گرفته ، اما نه انگار سوی سردی مرا نیز هموار می کند و کسی دارد آرام آرام فضا را رو به خاموشی می کشد و حکم
را به ستاره می دهد نه به خورشید . برای لحظه ای خیره می شوم به خورشیدکه بعد از یک روز نفس گیرمی میرد در بستر افق ، نگاهم را به ضریحش می بندم تا غروب نگردد ، و او دستانش را در آخرین لحظه تکان می
دهد و من تنها می گریم ، و لحظه ای بعد تو را می اندیشم که می گفتی غروب خورشید را
خیلی دوست داری . همچنان به مسیر خود ادامه می دهم ، کاکتوس ها تنها نشانه هائیست که می شناسم ، اما من کاکتوسی نکاشته ام و بدون هیچ نشانه ای پیش می روم و زمزمه می کنم زیر لب باران را و
یادش را ... در اطرافم کسی نیست و هر چه نگاه می کنم صدائی نمی شنوم ، آخر صدائی نیست و فضا
دیگر خالی شده و ذهن من خسته تر از همیشه تنهائیش را به پرواز در آورده . و می بینم از فراز این آسمان کویری جای پای او را ، آری من بی گمان نشانه ای می بینم ، و فریادهایی را که از زمین به ناگاه بر می خیزد و انگار کسی دارد استخوان هایش را آب می
گیرد ترس تمام وجود آفت زده ام را فرا می خواند و من تشنگیم را در گلو حبس می کنم ،
سکوت اقتداررا می شکند برای فریاد و من نیز سقوطم را لحظه به لحظه به خاطرمی سپارم
، آخر او می گفت پرنده مردنیست ،اما انگار کسی عکس می گیرد تا زمان را یادداشت کرده
باشد .
امشب تنها شبی ست که از کویر بدم می آید و شنهایش را به یادگار نخواهم برد ، او دیگر
مرا نخواهدآرام کرد و من تنهائیم را به و حشتناک ترین شکل ممکن بر روی او بالا خواهم
آورد ، آخرعظمتش آنقدر عظیم است که نمی توان آن را بالا نیاورد . در این وادی گسترده از شعله نور هم سراغی نیست و زمین همچنان تاریک است و برج
آسمان آذ ین شده از پولک های شیشه ای ، اما من دستم به آسمان نمی رسد . باد دیگربه آرامی هرچه تمام تر در گور شب به خواب فرو رفته و ناپیداست و پیدا نیست ، و
من نفسهایم را آرام فرو می کشم و فکر می کنم که راهم را کسی دیگر می پیماید . من دیگر چیزی نمی بینم ، چشمانم راباز می کنم ولی انگار گوشهایم هنوز به گفتار کمی
نزدیک است . تو باز هم حواس مرا پرت کرده ای به نقطه ای دورتر از همیشه ، فراتر از ذهن تمام آدم
های این سیاره ، ومن سلکم را گم خواهم کرد و دیگر ردپائی نمی بینم و دور تا دورم دیگر
صدائی نیست ، همه در خوابند و من صدائی نمی شنوم ، آخر صدائی نیست . ولی احساس می کنم عکاس همچنان دارد خیالم را سرک می کشد و من تنها یک قدم با او
فاصله دارم ، او می خواهد بجای عکس خودش در درون خیالم پا گذارد و من آهسته به او
نزدیک می شوم و تنها سکوت ... او تمام وجودش را بر روی دیوار جا می گذارد و من تنها به خدا نیاز دارم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 12:39 توسط محمد معتمدی |
|
|
دیروز با تو بودم ، دیروز ناگهان رفت...
می خواهم بسرایم برای تو ، تویی که ساکن شهر قصه ام هستی ، و می شود گفت تنها عابر آن . می شنوی آوازم را هر روز صبح ، از صدای کلاغ هایی که قار قار می کنند .و نفرین می شوند از دست آدمهای کوچه و خیابان . و می نویسی واژه هایی را که باید نابینا بود تا بشود آن را خواند ، شاعری ، از جنس کسانی که دوستشان دارم و به زیبایی کلمات را که همچون پازل بهم ریخته ای در کف ذهنت هست جمع می کنی و کنار هم می چینی . این را هم من می گویم ، چون عقیده دارم شعرها بوده اند و چون معما یی در اشکال تو تکه هایشان را کنار هم می چینی و آنها را می سازی . و تو این را قبول نداری و می خندی و خنده هایت هست که … گاهی دستت را دراز می کنی رو به آسمان و ابر درخت همسایه دیوار به دیوارمان را می دزدی ، و آنقدر بهم می زنی که می غرد ، و تو ول کنش نیستی و همچنان برتکرارهایت ادامه می دهی تا اشکش را بیرون بیاوری . "" امسال تنها سالیست که دیگر او نیست "" چون عاشق بارانی ، و این را زمانی احساس کردم که تو را ناخواسته در بسترش به نظاره نشسته بودم"در خواب " آنقدر تحت تأثیر عشق یک زمینی به آسمانی قرار گرفته بودم که نا خواسته من هم شاعر شدم . می دانی شاید ناراحت شوی ولی یاد روزی افتاده ام که گفتی استعداد شاعر شدن نداری و چنان ناراحت شدم که دست و پایم به زمین بند شد و چنان گره خورد که دیگر باز شدنش را محال می دانستم ، آخر تو گفته بودی . آن روز با نفرت تمام شخصیت های رویاهایم را پاره کردم و لحظه ای به آن فکرنکردم که روزی با چه عشق و علاقه ای سهراب و شاملو ونیما را بر روی دیوار تنهاییم نصب کردم تا نگویم تنهایم . خدا پدر ماه بانو را بیامورزد که دستش گره گشا بود ، ولی چه حیف چند سالی هست که دیگر خبری از او به دستم نرسیده ، درختان سیب هم طفلی ها از دوریش تاب نیاوردند و در انتظارش سکته کردند . من هر لحظه منتظرم : به پایان رسید و تو قبول کردی که لحظه ای را با من قدم بزنی آن هم در زیر آسمان بی باران این روزهای پاییزی خیابان ارم را خیلی دوست دارم ، کنار باغ ارم تنها مسیریست که می توانم حرفهایم را خالی کنم در صورتی که گوشهایت گنجایش بسته های 12 تایی حرفهایم را داشته باشد . طبق معمول دست و پایم را گم کرده ام و صدای حرکت رفت و برگشت یو یو یی را می شنوم که از دست کودکی به داخل سرم افتاده .اما من کودکی نمی بینم . رطوبت بدنم را حس می کنم که هر لحظه بیشتر می شود و خدا خدا می کنم تا بیا آ غارم ، ولی ذهنم بهم ریخته تر از آن چیزیست که حتی فکرش را می کردم . و یکدفعه بدون هیچ فکری به چیزی که می خواهم بر زبان بیاورم ، می گویم : راستی چشمهای آبیت و موهای طلائیت را خیلی دوست دارم و این را همیشه گفته ام و تو تنها می خندی و همه را متوجه خودت می کنی از عابرین گرفته تا حسین آقا صاحب دکه روزنامه فروشی جلو درب باغ . و ساعت را نگاه می کنم که پایان با هم بودنمان را به من نشان می دهد ، و تو بدون گوش کردن به حرفهای من از من خداحافظی می کنی و می روی تا محو شوی . و من به این نتیجه می رسم که هنوز باید منتظر بمانم بدون اینکه کمی به سکته کردن فکر کنم . راستی یادم رفته بود که چقدر از خیابان ارم متنفرم .و از نگاه عابرانش بیزار . تاکسی : دربست تا زندان . در مسیر راه مرور می کنم حرفهایی را که هیچ گاه گفته نشد ، شعری که در بسترش جان داد و شخصیت هایی را که با حرف او پاره شدند .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 آذر1386ساعت 18:22 توسط محمد معتمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نامم محمد است
شهر من ، شهر دل است عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست خانه ام پشت خرابات مغان ، کوچه ی عشق وجنون جنب ميخانه ی حافظ باشد من مهاجر هستم دير سالی ست که از کشور روح از بهشت جاويد ، پدرم رانده شده است پدرم ساکن آن باغی بود که در ان جويی از شير وشکر ، شهد وعسل جاری بود ميوه از شاخ درخت ، در دهانی افتاد پدرم در گذر وسوسه ها همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت من امروز همه ی دنيا را ، ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق و دگر هيچ ، همين ساليانی ست در اين شهر ، گيوه ها فرسودند پاها را بنگر ، کوچه پر ابله است چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها نازنينم ديريست که به هر کوچه ، به هر خانه به هر پنجره ای و به هر برکه ی اب و به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه عشق را ميطلبم ساليانی ست به روز و به تاريکی شب و بر اين گنبد فيروزه تو را ميطلبم نازنينم ، من جنت را نه به گندم ، نه به جو می فروشم به نگاهی ، اهی !! .... |
| پیوندهای روزانه |
|
Dr azmandian استاد احمد شاملو radio javan forugh farrokhzad zendeh rood Dr Elahi Ghomshei Dr Ali Shariati iran poetry miadgah_groups taranehha_groups آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| لینک دوستان |
|
استاد الهام جم زاد * آناهید * دکتر محمد حسین بهرامیان من بهارم،دختر الهه ی باران(بهار دلارا) نینا زهرا * روزهای من بی تو * پریسا شهره لیاقت * بغض دریا * |
|
RSS
|