![]() |
![]() |
|
| رویاهای کلاسیک |
لایه ای از پوستم را برداشته ام تا بیبینی کرم های تنم به جای سرودن فریاد سرداده اند ...
مثل هر پنج شنبه می روم به دیدن کسی که مرا می خواند برای خواندن حمد و سوره ای ...
کمی سکوت ... کمی حرف ....
از میان تمام لحظه هایی که سرودی یکی را ناخواسته برگزیدم و خواندم و رسیدم به آن دمی که
ناخنم از گریه بر سه تار نشست ... شکست...
می دانم که باز هم از چهره ام ، لهجه ام ، کلامم خواهی خواند تمام روزهایی را که سپری
کردم بی تو ، تمام روزهایی را که آمدم و خواندم و رفتم و رفتن و آمدن حرف نو و تازه ای
نیست بین ما که بخواهم آن را بشکافم .
تنها کلمه است مثل بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان و دوباره بهار ...
حرف از بهار شد ، اما بهار هم بهار سالهای با هم بودنمان نیست ، نمی دانم ... شاید هم من این
طور تصورش می کنم ...
اما نه ، خودت هم که نگاه کنی می بینی همان است که من می گویم به راستی که بهار دیگر
بهار نیست چه برسد به این که بخواهی با شکوفه های گیلاسش هم عکس یادگاری بیندازی...
امروز آمدم تا بگویم که دیگر کم آورده ام آن هم در برابر روزهای کشدار این زمانه ،
می خواهم حرف بزنم " با این که می دانم حرف های دلم تمام شدنی نیست " اما تا لب می گشایم
خون است که بجای حرف با لا می آورم ...
حتمأ می خواهی بگویی قرارمان این بود که برایم حرف بزنی ، اما پدر من ... عزیز من ...
حرف دلم همین هاست که بالا می آورم نه کلمه ها و واژه ها ...
می بینی درد های مرا از هر کجا که شروع کنی می رسی به نرسیدن ، به این زمانه که انگار
هیچ و قت حرف دلم را نمی فهمد ، من در برابرش هی کم می آورم و او هم چنان در حرکت
است و من را به دنبال خود می کشد .
من خسته ام ، پس چرا خوابم نمی برد یا کسی مرا نمی خواباند ...
درد می کشم اما درد من درد سرمای دست دخترک کبریت فروش نیست ، درد من روزهای
تکراریست ، رفتن های بیهوده ، لبخند های مصنوعی انسانها ، ازدحام ماشین ها ، و از همه
مهمتر تنهایی من و عزیز در نبود تو . چقدر دلم برای روزهای با هم بودنمان تنگ شده است...
برای رفاقتمان...
برای روزهایی که پسر یکدانه ات را در آغوش بوسه باران می کردی و می گفتی " چشم دشمن
کور واسه ی خودت مردی شدی "
بگذار بگویم ...
از روزهایی که به عزیز پول می دادی ومی گفتی هر وقت هر چقدر لازم داشت به او بده و
خودت این کار را نمی کردی که مبادا غرور پسری در برابر پدرش خورد شود ...
و برای روزهای کودکیم که مهربانی های پدری مهربان را با خود داشت ...
اما حالا چه مانده برایم ...
اصلأ هر وقت که خواستم از گذشته مان صحبت کنم هی زدی به شانه ام و گفتی مرد که گریه
نمی کند ، صبر داشته باش ، صبر داشته باش ...
باشد ، باز هم بگذار حرفهایم ناتمام بماند ...
پس بیا حا لا که سال دارد نو می شود در کنا ر هم به یاد روزهای با هم بودنمان کمی خوش
باشیم ... " پدر عزیزم...
سال نو مبارک...
بر تو...
بر عزیز...
و بر رفاقتمان ..."
پی نوشت 1
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
پی نوشت 2 دستی که می رسد به آسمان همیشه تو را کم می آورد تنها عطری و خاطره ای دور گاهی ، فقط گاهی خیال تو را ... پی نوشت 3 خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب، بیدرد و غصه دیگه کابوس زمستون نمیبینی توی خواب گلای حسرت نمیچینی دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه جای سیلیهای باد روش نمیمونه دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی اینجا قهرن سینهها با مهربونی تو تو جنگل نمیتونستی بمونی دلتو بردی با خود یه جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه میدونم میبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره ... پی نوشت 4 هنوز زنده ام هرچند غمگین هرچند... عیدتان مبارک... پی نوشت 5 آخرينم را آپم رفيق تا اطلاع ثانوی در خودم خواهم خزيد می لولم و می جوشم و می بارم عمری بود برخواهم گشت ... ايزد را بگوييد دلم را ببيند و نور برش بتاباند التماس دعا ... یا حق .. .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 فروردین1387ساعت 14:51 توسط محمد معتمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نامم محمد است
شهر من ، شهر دل است عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست خانه ام پشت خرابات مغان ، کوچه ی عشق وجنون جنب ميخانه ی حافظ باشد من مهاجر هستم دير سالی ست که از کشور روح از بهشت جاويد ، پدرم رانده شده است پدرم ساکن آن باغی بود که در ان جويی از شير وشکر ، شهد وعسل جاری بود ميوه از شاخ درخت ، در دهانی افتاد پدرم در گذر وسوسه ها همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت من امروز همه ی دنيا را ، ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق و دگر هيچ ، همين ساليانی ست در اين شهر ، گيوه ها فرسودند پاها را بنگر ، کوچه پر ابله است چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها نازنينم ديريست که به هر کوچه ، به هر خانه به هر پنجره ای و به هر برکه ی اب و به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه عشق را ميطلبم ساليانی ست به روز و به تاريکی شب و بر اين گنبد فيروزه تو را ميطلبم نازنينم ، من جنت را نه به گندم ، نه به جو می فروشم به نگاهی ، اهی !! .... |
| پیوندهای روزانه |
|
Dr azmandian استاد احمد شاملو radio javan forugh farrokhzad zendeh rood Dr Elahi Ghomshei Dr Ali Shariati iran poetry miadgah_groups taranehha_groups آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| لینک دوستان |
|
استاد الهام جم زاد * آناهید * دکتر محمد حسین بهرامیان من بهارم،دختر الهه ی باران(بهار دلارا) نینا زهرا * روزهای من بی تو * پریسا شهره لیاقت * بغض دریا * |
|
RSS
|