![]() |
![]() |
|
| رویاهای کلاسیک |
|
یک منظرۀ قشنگ پیدا شده باز.../ با این همه هاشور چه زیبا شده باز.../ بر شیشۀ خیس پنجره ... تق تق تق.../ تسبیح فرشته ها نخش وا شده باز.../ ب ... ب ...باران.../ سلام ... گفتی برایم بنویس .../
چند سطر می نویسم که برسد به دست تو عزیز... بهار عزیزم امروز باز دوباره آسمان به هوای بوسه بر خاک شیراز،
مادرت الهه ی باران را بهانه کرد و آنقدر بارید که هوای دل همۀ آدمهای
کوچه و بازار هم به سهمی بارانی شد
" حتی هوای دل تنهای من... " یا خیلی ساده تر بهت بگم " بالاخره یکی
پیدا شد ما رو خیس کنه..." خدا رو شکر../
باید که می بودی و با چشمان زیبایت تماشا می کردی که برای لحظه ای
حس زیبای هنر همراه با توان قدرتمندش بر نوک انگشتانم تلنگری ...
و شروع کرد به نقاشی کردن ، نام بهار دختر آب و آیینه " دختر الهه ی
باران " دختر ...
اما این بار نه بر روی یک تکه بوم سفید نقاشی ، بلکه بر روی شیشۀ
بخار گرفتۀ ماشین که به لطف باران پدید آمده بود ، آن هم در حضور
چشمان خیرۀ دخترکی خردسال که علی رغم اسرار مادرش سرش را بی
پروا از شیشۀ عقب ماشین بیرون کرده بود
و در آخر لبخند زیبایش را به نشانۀ تأیید بر روی لب آورد و با همان
لهجۀ ناز کودکیش " آقا پسر داری اسم کیو می نویسی ؟"
انگار با خواندن این چند سطر کمی هواست پرت شده است ، آن هم به
نقطه ای دورتر از ذهن تمام آدمهای این پست ، بهتر است تو را کمی به
کودکیت ببرم شاید...
کفشهای گل
باران با ترانه ، گردش یک روز شیرین ... همکلاسی ... آلوچه ...هم
آغوشی باران و آسفالت... بارون بارونه زمینا تر میشه... واقعیت ...
کاش هیچ وفت باران قطع نشه... و دختری که آرزو می کند کاش در یک
لحظه متوقف شود.../
راستی بهارم حال مادرت الهه ی باران را پرسیده بودی آن هم ...
باید بگویمت که حالش خوب است و بارانی که می شود مثل امروز بهتر
" پس نازنینم نگرانش نباش "
به ، مثل اینکه بوی چای تازه عزیز به مشامم می خورد ، پس نازنینم ،
بهارم تا بهانه ای برای س ... س ... سلامی ب ... ب ... بدرود... باز هم قصه ی مان به سر رسید.../
و کلاغ این مسافر غریب در به در.../
پهنه همیشگی آسمان به زیر بال.../
می رود ، به جستجوی لانه ای .../
راست یا دروغ ،/
این کلاغ پیر غصه دار .../
تا ابد به جستجوی سرنوشت ناگریز خویش .../
در به در میان قصه هاست .../
قصه مان به سر رسید .../
آی شهرزاد قصه ها .../
بگو خانه ی کلاغ های در به در کجاست ؟/
آری.../ بهاری در راه است .../ پی نوشت 1 دنیا تنها یک لحظه است ، برای تمام آدمها و همان لحظه گاهی زشت و
گاهی مثل امروز زیباست " بارانی ".../ پی نوشت 2 باران می بارد و شعر سرازیر می شود از آسمان ... خدا هم شاعری را
دوست دارد .../ پی نوشت 3 من هم همیشه مانند مادرت الهه ی باران به یادت هستم بهانۀ باران .../ و اینکه خاطرات بچگی شیرینه مثل آبنبات .. کاش آبنباتش تموم نمی شد/...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 1:43 توسط محمد معتمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نامم محمد است
شهر من ، شهر دل است عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست خانه ام پشت خرابات مغان ، کوچه ی عشق وجنون جنب ميخانه ی حافظ باشد من مهاجر هستم دير سالی ست که از کشور روح از بهشت جاويد ، پدرم رانده شده است پدرم ساکن آن باغی بود که در ان جويی از شير وشکر ، شهد وعسل جاری بود ميوه از شاخ درخت ، در دهانی افتاد پدرم در گذر وسوسه ها همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت من امروز همه ی دنيا را ، ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق و دگر هيچ ، همين ساليانی ست در اين شهر ، گيوه ها فرسودند پاها را بنگر ، کوچه پر ابله است چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها نازنينم ديريست که به هر کوچه ، به هر خانه به هر پنجره ای و به هر برکه ی اب و به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه عشق را ميطلبم ساليانی ست به روز و به تاريکی شب و بر اين گنبد فيروزه تو را ميطلبم نازنينم ، من جنت را نه به گندم ، نه به جو می فروشم به نگاهی ، اهی !! .... |
| پیوندهای روزانه |
|
Dr azmandian استاد احمد شاملو radio javan forugh farrokhzad zendeh rood Dr Elahi Ghomshei Dr Ali Shariati iran poetry miadgah_groups taranehha_groups آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| لینک دوستان |
|
استاد الهام جم زاد * آناهید * دکتر محمد حسین بهرامیان من بهارم،دختر الهه ی باران(بهار دلارا) نینا زهرا * روزهای من بی تو * پریسا شهره لیاقت * بغض دریا * |
|
RSS
|