![]() |
![]() |
|
| رویاهای کلاسیک |
دیروز... آسمان بارید به هوای گریه.... بر خاک شیراز.../
باران یعنی که بر می گردم ... داشتم فکر می کردم این جمله ... چقدر آشناست که تو گفتی... دیروز این باران بی قرار که می بارید از متن نگاه آسمان فهمیدم خبریست که دلش این طور هوای
دیوانگی دارد...
رفیق ! بهت حق می دم که نگران باشی ... آخه منم تازه فهمیدم .../ من بی شک گنجشکی می بینم ... که کسی پاهایش را با روبان نارنجی نازکی نشان کرده ... که
از طرح های تصویب شدۀ خداوند است...
تمام نشد .../
همراه با فرشته ای که سالهاست پرواز را از یاد برده ، و بالهایش را بسته ... و تنهاست آن هم
در میان مردمانی که پرنده ها را در میان قاب مگسک های تفنگهایشان به تماشا می نشینند... آخر استاد به چه دل خوش کرده ای ؟
دلخوشی به ماندن پرنده ای کوچک در پشت حصار شیشه ها ، می خواهی بگویی که آیین و
اعتقادات پرنده بودن را به همین سادگی از یاد برده ای...
پرنده ای که تنها با پرواز معنا می گیرد نه ماندن آن هم ...
نه ...نه...باور نمی کنم که معنای کو کو ک ووو...یا ... جیک جیکش ... را فهمیده باشی ...او
تو را می خواند که بیایی... نه خودش را که بیایید... او دیروز بی پروا به پرواز در آمد تا تو را به پرواز در آورد " اما تو ..." آن هم در وسعت
آسمانی که سالها ست آغوشش را باز کرده بود برای چنین روزی ...
او چاره ای نداشت... آخر پرنده بود... ماندن برایش سخت و چشمانش بی تاب آسمان بارانی
بود ...فقط نشانی جایش پشت ابر ها را خواب که بودی گذاشت لای آلبوم عکس هایت تا اگر دلت
هوای بوی ابری تنش را کرد راهت بتوانی پیدایش کنی...به پاهایت روبان آبی کوچکی بست " به
رنگ زیبای آسمان " ... می دانست او هم آبی را دوست داری ... " گنجشک تنها فرصت هماغوشی او با آسمان بود " او چشم به راه آمدنت ... و دلخوش بود به گنجشک که با بوی ابری تنش دل کوچکت را هوایی
دستانش کند...آسمان آبی بیکران را می گویم...
می گفت اگر چه قمری نتوانست او را دل سرد کند از ماندن در میان آدمها ... اما گنجشک
کوچک خاکستری همراه با لحن آسمانیش می تواند " و این را باور داشت "
اما تو باز هم نفهمیدی که چرا آسمان گریه کرد و من آن روز را چرا به نادانی خود سپری کردم
و برایت نوشتم استاد امروز برای من روز زیبایی بود..." و تو آن را تأیید کردی "
اما نبود ...نه برای من ...نه برای شهرمان ... نه برای تو که چشم هایت از حسی غریب گر
گرفته بود...
حال فهمیدی که آسمان دارد از قول کدام عاشق سر بر دامان زمین می گرید ؟
شاید این را هم متوجه نشوی اما باور کن که چشمانم بارانیست .. همراه با بغضی که فریاد هم او
را نخواهد فهمید..." با نوشتن همین چند سطر " و باز هم تو .../
گنجشک کوچک تویکی از همین شبها در آغوش مادرش حتمأ خواب چشم های قهوه ای الهه ی
را می بیند که بلد بود پرواز کند ... و باور داشت که اگر بخواهد پرواز کند باید چند قدم به جلو
بردارد اما ...
او برای دوستانش خواهد گفت از خاطراتش بر روی زمین و اهلی شدنش در میان
دستان فرشته ای که خود را یک دیوانه زمینی خطاب می کرد " اما خودش هم باور داشت که
دیوانه نیست " حتی زمانی را که گفتی : راستی ... می ماندی تا لااقل با هم یک عکس
یادگاری...
او خواهد گفت که صدایت را شنید اما باور داشت که تو روزی با دیدن آدرس در لای
آلبوم عکس هایت دلت هوایی می شود برای گرفتن عکس با گنجشک در دل آسمان با ژستی از
جنس رویاهای کلاسیک بر روی یک تیکه ابر سپید... استاد یادت رفته روزی که پرنده ام را از دست داده بودم و تو آمدی و برایم نوشتی ... که اگه
می خوای پرواز کنی پس باید جسارت پرواز کردن و هم داشته باشی ... اینو تو گوشات فرو کن
پسر خوب...
و امروز این منم که تو را می خوانم آن هم نه به زبان آدمهای این ناحیه ... بلکه به
زبان ساده وشیرین پرنده ها ...کو کو ک ووو ... اگه می خوای پرواز کنی باید جسارت پرواز
کردن و هم داشته باشی ... این و تو گوششات فرو کن دختر خوب ... " استاد ارجمندم "
پی نوشت 1 تمام آرزوی یک پرنده ...
آسمانی ست ...
با ابرهای سپید ...
و دو بال برای فتح آن .../ پی نوشت 2 پرواز باز هم توقف کرد ...دیروز برای من ... و ...امروز برای تو ...تویی که ساکن شهر قصه ام هستی و می
شود گفت تنها عابر آن " و این را هیچ وقت نگفته بودمت ".../ پی نوشت 3 تو یک کاسه آب پشت سرش ریختی تا آسمان ...
آسمان آبها را به صورتت پاشید ...
تا شاید زمین نگردی ...
و تنها دل خوش باشد که بهار می آیی ...
آری...
بهاری در راه است .../ پس جا نمان...
در بهتی همیشگی که میان لبخندها وگریه هامان ناپیداست .../
تقدیم به دوست عزیزم سرکار خانم الهام جم زاد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 بهمن1386ساعت 1:26 توسط محمد معتمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نامم محمد است
شهر من ، شهر دل است عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست خانه ام پشت خرابات مغان ، کوچه ی عشق وجنون جنب ميخانه ی حافظ باشد من مهاجر هستم دير سالی ست که از کشور روح از بهشت جاويد ، پدرم رانده شده است پدرم ساکن آن باغی بود که در ان جويی از شير وشکر ، شهد وعسل جاری بود ميوه از شاخ درخت ، در دهانی افتاد پدرم در گذر وسوسه ها همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت من امروز همه ی دنيا را ، ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق و دگر هيچ ، همين ساليانی ست در اين شهر ، گيوه ها فرسودند پاها را بنگر ، کوچه پر ابله است چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها نازنينم ديريست که به هر کوچه ، به هر خانه به هر پنجره ای و به هر برکه ی اب و به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه عشق را ميطلبم ساليانی ست به روز و به تاريکی شب و بر اين گنبد فيروزه تو را ميطلبم نازنينم ، من جنت را نه به گندم ، نه به جو می فروشم به نگاهی ، اهی !! .... |
| پیوندهای روزانه |
|
Dr azmandian استاد احمد شاملو radio javan forugh farrokhzad zendeh rood Dr Elahi Ghomshei Dr Ali Shariati iran poetry miadgah_groups taranehha_groups آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| لینک دوستان |
|
استاد الهام جم زاد * آناهید * دکتر محمد حسین بهرامیان من بهارم،دختر الهه ی باران(بهار دلارا) نینا زهرا * روزهای من بی تو * پریسا شهره لیاقت * بغض دریا * |
|
RSS
|